دخترک هیچ وقت تا به حال این همه عاشقانه این رود را به تماشا ننشسته بود…
دخترک ساده است. روراست است. یکرنگ است. و با کسانی که فکر میکند، ظرفیتش را دارند، راحت. همین خصوصیاتش هم دلیل خیلی از شکستهایش بوده. دخترک دارد سعی میکند که یکرنگ و روراست و صادق نباشد. دخترک دارد سعی میکند که در محیطهای متفاوت رنگ عوض کند. دخترک دارد تجربه میکند. دارد یاد میگیرد که به فراخور محیط، در پوششش اغراق کند و در صحبت کردن و ابراز عقیدهاش و در رفتار و لحن صحبتش. دخترک خسته است از این فضاها و آدمها اما باید تحمل کند کمی دیگر. فقط کمی شاید!
دخترک داشت در ذهنش مینوشت. این کاری بود که همیشه وقتی مجبور بود تنها قدم بزند و امپی4اش شارژ نداشت، انجام میداد. داشت فکر میکرد که دیگر هیچ احساس تعلقی نسبت به شهرش (کشورش؟!) ندارد. دیگر از قدم زدن در خیابانهای شهر، از راه رفتن در چهارباغ لذت نمیبرد. مدتها بود میخواست یک شلوار لی بخرد اما حوصلهی پاساژگردی هم نداشت. دلش با مردم شهرش نبود. وقتی در جاهای شلوغ راه میرفت، فقط پر از حس تنفر، ترحم و کسالت میشد. از آب و هوای شهرش هم بدش میآمد. دخترک مدتها بود دیگر پاییز و زمستان را دوست نداشت. اصلاً از فرهنگ و رفتارهای اجتماعی مردم شهرش هم خسته شدهبود و این حسها هیچ ربطی به اتفاقات سیاسی اجتماعی این اواخر و به خشکی زاینده رود و به متلک سخیف آن مردک که با صدای بلند و خالی از هر گونه شرم، در یکی از شلوغترین نقاط شهر نثار دختران عابر میکرد، نداشت. به هیچ وجه. اصلاً. مشکل از خود دخترک بود حتماً!
ارسال شده در روزنوشتهای اجتماعی, زننوشتها | 1 نظر »
دخترک دوست نداشت عادی باشد. دخترک دوست نداشت یکی مثل همه، باشد. دخترک عاشق تفاوت بود دوست داشت زندگیاش متفاوت باشد. دوست داشت روزهایش با اتفاقات غیرمنتظره و جذاب همراه باشند. با تجربههای پیش بینی نشده و جدید. دوست داشت هر روز آدمهای جدیدی ببیند. فضاهای متفاوت را تجربه کند. دوست داشت هر روز دخترک دیگری باشد. برای همین بود که وقتی چند روز ساده میگذشت بدون هیچ کدام از این تجربههای تازه، دخترک غمگین میشد و سرگردان. دلش میخواست فرار کند از فضاهای تکراری، از روزمرگی از خط مستقیم و کند زندگی…
ارسال شده در زننوشتها, شخصینوشتها | 1 نظر »
با لبخند گفت: خب شنیدم برای [...] و [...] کار میکنی. اوضاع درآمد چه طوره؟!
دخترک خندید. گفت: یادت رفته امسال، سال گاوه؟! سال کار کردنهای بیاجر و مزد!…
دخترک خندید. گفت: یادت رفته امسال، سال گاوه؟! سال کار کردنهای بیاجر و مزد!…
ارسال شده در روزنوشتهای اجتماعی | بیان دیدگاه »
دخترک دوست داشت کلاسهای این استاد را چون در میان حرفهای خیلی خستهکننده و تکراریاش، همیشه چند تلنگر جالب که روح را هوشیار میکند، پیدا میشد.
استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی انسانی فکر میکنید.»
دخترک فکر کرد…
استاد گفت:«پیشبینی مُرد. دیگر دورهی پیشبینی و دعای باران خواندن گذشته. در قرن بیست و یکم باید پیشسازی کنیم. باید ابرها را بارور کنیم.»
دخترک فکر کرد…
استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی انسانی فکر میکنید.»
دخترک فکر کرد…
استاد گفت:«پیشبینی مُرد. دیگر دورهی پیشبینی و دعای باران خواندن گذشته. در قرن بیست و یکم باید پیشسازی کنیم. باید ابرها را بارور کنیم.»
دخترک فکر کرد…
ارسال شده در شخصینوشتها | بیان دیدگاه »
یکی از رمنس سیریزهای ایرانی که جزو خاطرات کودکی دخترک حساب میشود، «در قلب من» است. یک سریال جریان ساز دههی هفتادی که در خاطرات خیلیها ماندگار شده. دخترک یادش میآید که آن زمان هم هیچ از آن شخصیت محبوب سریال که نقشش را حسن جوهرچی بازی میکرد، خوشش نمیآمد و با دختر سریال، که نقشش را لعیا زنگنه بازی میکرد، همدل شده بود وقتی دختر عاشق فداکارش را سرزنش کرد که چرا پاپیش نگذاشته، چرا تصمیمگیری را به خودِ او واگذار نکرده و باعث شده که دختر یک تجربهی ناموفق داشته باشد.
ارسال شده در شخصینوشتها, عاشقانهها | بیان دیدگاه »
داشتند بحث میکردند. خیلی جدی. بحث را کشاند به شوخی و بعد میان خندههایشان، ناگهان خیلی جدی پرسید:
«اگر فقط دو انتخاب داشته باشی: یک ازدواج کاملاً عاشقانه و یک ازدواج کاملاً عاقلانه، کدام را انتخاب میکنی؟»
دخترک مکث کرد. نگاه کرد به صورت او و بعد خندید؛ یک لبخند کوتاه. فکر کرد چه جوابی بدهد. جواب را میدانست ولی نمیخواست خیلی زود دست خودش را رو کند. با خودکار آبی رنگش، چند خط روی کاغذ کشید. بعد سعی کرد سوالکننده را دور بزند. سعی کرد مسئله را بپیچاند. نمیخواست سریع و قاطع، گزینهی اول را انتخاب کند. فکر کرد اصلاً دلیل ندارد که چهرهی منطقی خودش را از بین ببرد. فکر کرد بهتر است محکم و استوار و منطقی به نظر برسد و احساساتش را بگذارد برای زمانی دیگر و شاید حتی کسی دیگر!
«اگر فقط دو انتخاب داشته باشی: یک ازدواج کاملاً عاشقانه و یک ازدواج کاملاً عاقلانه، کدام را انتخاب میکنی؟»
دخترک مکث کرد. نگاه کرد به صورت او و بعد خندید؛ یک لبخند کوتاه. فکر کرد چه جوابی بدهد. جواب را میدانست ولی نمیخواست خیلی زود دست خودش را رو کند. با خودکار آبی رنگش، چند خط روی کاغذ کشید. بعد سعی کرد سوالکننده را دور بزند. سعی کرد مسئله را بپیچاند. نمیخواست سریع و قاطع، گزینهی اول را انتخاب کند. فکر کرد اصلاً دلیل ندارد که چهرهی منطقی خودش را از بین ببرد. فکر کرد بهتر است محکم و استوار و منطقی به نظر برسد و احساساتش را بگذارد برای زمانی دیگر و شاید حتی کسی دیگر!
ارسال شده در شخصینوشتها, عاشقانهها | بیان دیدگاه »
دخترک مدتها بود تمرین میکرد که بشنود. مدام سعی میکرد حرفها و احساسات آدمها را بشنود، بدون قضاوت، بدون پیشداوری. و دخترک شنوندهی خوبی شده بود یا حداقل خودش این طور حس میکرد. اما مشکل اینجا بود که دخترک کسی را نداشت که گفتن را با او تمرین کند و همین مسئله بود که گاهگاه غمگین و سرگردانش میکرد…
ارسال شده در Blogroll | بیان دیدگاه »


