بروید استاد بشوید! آقایان، خانم‌ها، دوستان و دشمنان محترم، بروید استاد دانشگاه بشوید.
می‌توانید کلاس‌های سه واحدی‌تان را دو واحدی برگزار کنید. سر کلاس خوش بگذرانید. به جای درس دادن، یک سوم کتاب را برای دانشجویانی که هر ترم پول شهریه ثابت و متغیر و سرویس و بیمه و غیره می‌دهند، روخوانی کنید. امتحان پایان ترم را به شدت آسان بگیرید و بعد زحمت صحیح کردن به خودتان ندهید. بنشینید روی مبل گوشه‌ی نشیمن خانه‌تان، یک لیوان چای بگذارید کنار دستتان. لیست را بردارید و به سلیقه‌ی خودتان جلوی اسم‌ها نمره‌ای بین 12 تا 18 بگذارید.
بعد همین لیست را بدهید یکی از بچه‌های فامیل در سایت وارد کند. فردای همان روز هم به یکی دیگر از بچه‌های فامیل ماموریت بدهید برود نمره‌ها را “تائید استاد” کند. تمام این مراحل را که انجام دادید، وقت آن رسیده که به تلفن‌های کارشناس گروه جواب ندهید.
دو سه هفته‌ای وقت دارید که طرف دانشگاه نروید. اصلاً ترم بعدی هم که با گروه دیگری درس دارید و دیگر چشم‌تان توی چشم بچه‌های گروه مجاور، نمی‌افتد.
اصولاً این نمره‌دادن‌های الکی، خست در نمره دادن، سریع تایید کردن نمره و رسیدگی نکردن به اعتراضات دانشجویان، از جمله بهترین راه‌ها برای کاهش حجم عقده‌های به وجود آمده از دوران شیرخوارگی تا همین سنی‌تان است. خیلی هم کیف دارد.
حالا بروید با حقوق کمی که برای این کارِ زیاد شما می‌دهند، صفا کنید. گوارای وجود!
دخترک بال‌هایش درد می‌کنند،
بس که به جای پرواز، مدام پریده است، دویده است از این سو به آن سوی قفس کوچکش…
دخترک خیالش درد می‌کند،
بس که به جای پرواز، رویای پرواز را در ذهنش مرور کرده است…

دخترک چشمانش درد می‌کنند،
بس که مدام به آسمان چشم دوخته است از پشت میله‌های آهنین سقف بالای سرش…
دخترک این روزها غمگین است

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:


صبح زنگ زده میگه دوستم برام یه سری جنس از دبی آورده بدویین بیاین ببینین بخرین. یک ساعت بعد هنوز نرفتم، زنگ زده که:« تو چی میخوای. به خودم بگو! من فروشنده‌م… ریمل، رژ گونه اکلیلی خوشگل، عطر، مام، ست برس، شلوار اصل دی‌اندجی با کمربند چرمی، کاپشن، کفش؟! همه‌شون اصلن» پسرک سیزده ساله شده و کم کم به فکر خرج زندگی! من عاشق بزرگ شدن این مدلی پسرکم! گوشی عوض کردن‌های دم به دمش (از  نوکیا تا آیفون)، با دوستا شام بیرون رفتنش، ایکس باکس بازی کردناش و این یکی، پول درآوردنش:*:)
هیچی! یهو دلم خواست بیام اینجا بنویسم، دلم تنگ شده واسه کلاس‌های آنلاینم. واسه تمرین‌های عملی و بحث‌ها و نمره‌ها و نقدها و کل فضای دوره. الان داشتم اون قسمت سایتو نگاه می‌کردم، یهو دلم گرفت اونم وسط این درس خوندنای واسه امتحان این طرف! فک کن! آدمه دیگه…

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:


ماماان! بابا تولدش، مرداده. مرداد! بابا شیره. منم ماهی‌ام. ماهی…
دخترک سرش را از روی مجله برگرداند سمت صدای کودکانه‌ی شیرینی که خیلی معصومانه این جملات را بلند، ادا کرده بود…  مادر، پسرک موخرمایی‌اش را بغل کرد و آمد دو صندلی آن طرف‌تر نشست… دخترک لبخند زد و دوباره مشغول خواندن مجله شدن؛ ایراندخت، صفحه‌ی خبرنگار.سردبیر…
دخترک داشت دیوانه می‌شد. دخترک خسته شده بود. مخلوطی از استرس، روزمرگی، خستگی و کسالت داشت دخترک را از پا درمی‌آورد. برای همین بود که تمام تلاشش را کرد تا برود و رفت. نفس کشید. تجربه کرد. تنها ماند. خودش بود. خودش را پیدا کرد و برگشت. وقتی برگشت، باران می‌آمد و دخترک حس خوبی داشت. تازه شده بود. داشته‌هایش را می‌دید. چشمانش طور دیگری می‌دیدند و ذهنش آسوده شده بود. لبخند زد و آرام درب خانه را باز کرد…
شکنج زلف پریشان بدست باد مده             مگو که خاطرعشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی             نهان ز چشم سکندر چوآب حیوان باش
   .
       .
 .
تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو             خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازیست             بشیوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن             ترا که گفت که درروی خوب حیران باش

باورم نشد. دیروز که داشت کل ماجرا را تعریف می‌کرد، باورم نشد. حس می‌کردم دارم یک داستان می‌خوانم؛ یک پست وبلاگ! حرف زدم. حرف زد. حرف زدیم و من هم‌چنان فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم!

روراست است. صادق است و بی‌شیله پیله. نه فقط با من که با همه، با او هم! دلسوز هم هست؛ یک خصوصیت دردسرساز. برایم گفت و من تمام سعی‌ام را کردم که جایی از حرف‌هایم توی ذوقش نزند. نزد انگار. البته فهمیدم که از آن چیزی که نشان می‌دهد، منطقی‌تر است. خیلی چیزهای دیگر هم درباره‌اش فهمیدم. کاش زودتر با هم حرف می‌زدیم. کاش یک ماه زودتر رفیق می‌شدم با او که نزدیک است و دوستش دارم و برایش آینده‌ای روشن می‌خواهم. اصلاً تقصیر من هم هست. چرا نفهمیدمش؟! چرا راهنمایش نبودم؟! چرا …

ترسیدم. می‌ترسم. نگرانم. اصلاً دارم می‌میرم از نگرانی. چه طور باید بگویم؟ چه طور می‌شود این داستان را ختم به خیر کرد. یا حداقل ختم به شر نکرد؟!  دارم سعی می‌کنم حرکت بعدی را درست بردارم. دارم سعی می‌کنم منطقی و اصولی و هوشمندانه بازی کنم. حرکت اول خوب بود. کاش بتوانم بازی را مات یا اگر نشد، حداقل پات کنم!

feed2

feed2
اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!
برای دیدن ورژن قبلی این وبلاگ اینجا را کلیک کنید! (آخی! عاشق قالب اختصاصی‌ام بودم!)

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • مشکلی هست! خوراک در دسترس نیست. دوباره تلاش کنید.

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

Top Rated