دسامبر 15, 2009 بدست nytreporter
باورم نشد. دیروز که داشت کل ماجرا را تعریف میکرد، باورم نشد. حس میکردم دارم یک داستان میخوانم؛ یک پست وبلاگ! حرف زدم. حرف زد. حرف زدیم و من همچنان فکر میکردم دارم خواب میبینم!
روراست است. صادق است و بیشیله پیله. نه فقط با من که با همه، با او هم! دلسوز هم هست؛ یک خصوصیت دردسرساز. برایم گفت و من تمام سعیام را کردم که جایی از حرفهایم توی ذوقش نزند. نزد انگار. البته فهمیدم که از آن چیزی که نشان میدهد، منطقیتر است. خیلی چیزهای دیگر هم دربارهاش فهمیدم. کاش زودتر با هم حرف میزدیم. کاش یک ماه زودتر رفیق میشدم با او که نزدیک است و دوستش دارم و برایش آیندهای روشن میخواهم. اصلاً تقصیر من هم هست. چرا نفهمیدمش؟! چرا راهنمایش نبودم؟! چرا …
ترسیدم. میترسم. نگرانم. اصلاً دارم میمیرم از نگرانی. چه طور باید بگویم؟ چه طور میشود این داستان را ختم به خیر کرد. یا حداقل ختم به شر نکرد؟! دارم سعی میکنم حرکت بعدی را درست بردارم. دارم سعی میکنم منطقی و اصولی و هوشمندانه بازی کنم. حرکت اول خوب بود. کاش بتوانم بازی را مات یا اگر نشد، حداقل پات کنم!
ارسال شده در شخصینوشتها | بیان دیدگاه »
نوامبر 28, 2009 بدست nytreporter
ارسال شده در شخصینوشتها | بیان دیدگاه »
نوامبر 25, 2009 بدست nytreporter
دخترک غمگین که میشود، دلش که میگیرد، بیشتر مجله میخرد! همین خود مجله خریدن کمی آرامش میکند. خواندن یک مصاحبهی خوب، یک گزارش جذاب، خیلی وقتها کافیست برای این که دخترک حال و هوایش عوض شود …
ارسال شده در شخصینوشتها | بیان دیدگاه »
نوامبر 22, 2009 بدست nytreporter
کاش زاینده رود از پایتخت میگذشت…

پ.ن: اینجا
ارسال شده در شخصینوشتها | 1 دیدگاه »
نوامبر 19, 2009 بدست nytreporter
از وقتی دخترک تصمیم گرفته تنها رمانش را در چهل سالگی منتشر کند، کارهای مختلف در فضاهای
متفاوت را بیشتر میپذیرد. دلش میخواهد مدام آدمهای بیشتری را ببیند. با آدمهای متفاوتتری کار کند. در فضاهای مختلفی نفس بکشد و … مدام به آدمها و قابلیتهایشان برای عبور از کوچه پس کوچه های داستان رمانش، نگاه میکند… وقتی بعضی آدمهایی را که جان میدهند برای یک شخصیت کوچولوی رمانش (که مثلاً بیایند از یک گوشهی داستان رد شوند!) پیدا میکند، ذوق زده میشود. با دقت بیشتری زیر نظرشان میگیرد… کلاً مدتی است که دنیا برای دخترک طور دیگری شده است. یک جور عجیب و غریبی گاهی!
ارسال شده در شخصینوشتها, قلمفرساییهای ادیبانه | برچسبها نویسندگی, نویسنده, روزنامه نگار, روزنامه نگاری, خبرنگار, خبرنگاری, قلم, ژورنالیست, رمان, داستان, شخصیت | بیان دیدگاه »
نوامبر 16, 2009 بدست nytreporter
دخترک موجودی سه حساب بانکیاش را که چک کرد، دچار افسردگی شد. تصمیم گرفت کارهایی که الان میکند را رها کند. برود یک پارتی خوب جور کند بلکه بتواند یک شغل مسخرهی کسالتبار اما با حقوق ماهیانهی حداقلی، داشته باشد… دخترک عاقل شده است انگار!…
ارسال شده در روزنوشتهای اجتماعی, زننوشتها, شخصینوشتها, قلمفرساییهای ادیبانه | برچسبها قلم, نویسندگی, نوشتن, کار, پول, حقوق, خبر, خبرنگار, خبرنگاری, روزنامه, روزنامه نگار, روزنامه نگاری, شغل, عکاسی | بیان دیدگاه »
نوامبر 9, 2009 بدست nytreporter
دخترک هیچ وقت تا به حال این همه عاشقانه این رود را به تماشا ننشسته بود…
ارسال شده در Blogroll | بیان دیدگاه »
نوامبر 4, 2009 بدست nytreporter
ارسال شده در شخصینوشتها | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
نوامبر 3, 2009 بدست nytreporter
دخترک ساده است. روراست است. یکرنگ است. و با کسانی که فکر میکند، ظرفیتش را دارند، راحت. همین خصوصیاتش هم دلیل خیلی از شکستهایش بوده. دخترک دارد سعی میکند که یکرنگ و روراست و صادق نباشد. دخترک دارد سعی میکند که در محیطهای متفاوت رنگ عوض کند. دخترک دارد تجربه میکند. دارد یاد میگیرد که به فراخور محیط، در پوششش اغراق کند و در صحبت کردن و ابراز عقیدهاش و در رفتار و لحن صحبتش. دخترک خسته است از این فضاها و آدمها اما باید تحمل کند کمی دیگر. فقط کمی شاید!
ارسال شده در Blogroll | 1 دیدگاه »
اکتبر 25, 2009 بدست nytreporter
دخترک داشت در ذهنش مینوشت. این کاری بود که همیشه وقتی مجبور بود تنها قدم بزند و امپی4اش شارژ نداشت، انجام میداد. داشت فکر میکرد که دیگر هیچ احساس تعلقی نسبت به شهرش (کشورش؟!) ندارد. دیگر از قدم زدن در خیابانهای شهر، از راه رفتن در چهارباغ لذت نمیبرد. مدتها بود میخواست یک شلوار لی بخرد اما حوصلهی پاساژگردی هم نداشت. دلش با مردم شهرش نبود. وقتی در جاهای شلوغ راه میرفت، فقط پر از حس تنفر، ترحم و کسالت میشد. از آب و هوای شهرش هم بدش میآمد. دخترک مدتها بود دیگر پاییز و زمستان را دوست نداشت. اصلاً از فرهنگ و رفتارهای اجتماعی مردم شهرش هم خسته شدهبود و این حسها هیچ ربطی به اتفاقات سیاسی اجتماعی این اواخر و به خشکی زاینده رود و به متلک سخیف آن مردک که با صدای بلند و خالی از هر گونه شرم، در یکی از شلوغترین نقاط شهر نثار دختران عابر میکرد، نداشت. به هیچ وجه. اصلاً. مشکل از خود دخترک بود حتماً!
ارسال شده در روزنوشتهای اجتماعی, زننوشتها | 1 دیدگاه »