تصمیم نداشتم امروز پست جدید بنویسم اما یک نوستالژی باعث شد هوس نوشتن یک پست جدید به سرم بزنه. در ضمن این پست تقدیم میشود به مرحوم مادربزرگ عزیزم که من «خانوم دکتر»ش بودم، نوهی ارشد و دوستداشتنیاش…
عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم میآید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانهمان اجرا میشده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار میشه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسمها را روی تکههای کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایهها را بده. البته دعوای اصلی من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را بهش میدادیم شکلات و آدامس بهمان میداد! جالب این بود که من همیشه زودتر از برادرخان بیدار میشدم و اول از همه هم سینی زهرا خانم و بقیهی همسایهها که شیرینی و شکلات و گل میدادن را میرساندم[اسمایلی سیاستمداری!:دی] و وقتی برادرخان بیدار میشد دیگه با بابا و عمو و اینها میرفتند تا سهم فامیل را برسانند و بعد ناهار عید قربان که همه دور هم بودیم. از آن روزها حداقل 10 سال میگذرد. بعد از بیماری و فوت مادربزرگ، سنت قربانی کردن در خانه تبدیل شد به قربانی کردن در کشتارگاه و بعد گوشتها را به خانه آوردن و تقسیم کردن… امروز صبح وقتی مامان مشغول تقسیم گوشتهای قربانی بود، یک دفعه به طرز عجیبی روحم برگشت به آن 10،15 سال پیش. حس خوبی بود. برای همین دلم خواست یک پست به یاد این حس بنویسم. روحت شاد و آزاد باد مادربزرگ عزیز که خیلی زود رفتی، زودتر از آنکه بتوانی کمی راحت و آرام زندگی کنی حتی…
عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم میآید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانهمان اجرا میشده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار میشه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسمها را روی تکههای کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایهها را بده. البته دعوای اصلی من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را بهش میدادیم شکلات و آدامس بهمان میداد! جالب این بود که من همیشه زودتر از برادرخان بیدار میشدم و اول از همه هم سینی زهرا خانم و بقیهی همسایهها که شیرینی و شکلات و گل میدادن را میرساندم[اسمایلی سیاستمداری!:دی] و وقتی برادرخان بیدار میشد دیگه با بابا و عمو و اینها میرفتند تا سهم فامیل را برسانند و بعد ناهار عید قربان که همه دور هم بودیم. از آن روزها حداقل 10 سال میگذرد. بعد از بیماری و فوت مادربزرگ، سنت قربانی کردن در خانه تبدیل شد به قربانی کردن در کشتارگاه و بعد گوشتها را به خانه آوردن و تقسیم کردن… امروز صبح وقتی مامان مشغول تقسیم گوشتهای قربانی بود، یک دفعه به طرز عجیبی روحم برگشت به آن 10،15 سال پیش. حس خوبی بود. برای همین دلم خواست یک پست به یاد این حس بنویسم. روحت شاد و آزاد باد مادربزرگ عزیز که خیلی زود رفتی، زودتر از آنکه بتوانی کمی راحت و آرام زندگی کنی حتی…



سلام
خیلی وقته مشترک بلاگ تون بودم؛ مدتی هم هست که مشترک خروجی گوگل ریدرتون هستم؛ دل م نیومد بی تبریک عید از این پست بگذرم؛
روح مادر بزرگ تون شاد باشه الهی
راستی!
به نظرم تو فرندفیـد عضو نیستین؛
اگه بودین یا شدین، خیلی خوش حال می شم که مشترک فرندفید تون هم باشم…
مرسی پیچک جان سر به هوا!
من مدتهاست در فرندفید عضوم. پایین همین پست هم که لینکش هست:)