دفترچه کتابهایم را از گوشهی میز برمیدارم، ورق میزنم… زیر ستون کتابهای درخواستی، پر از اسم است. دلم لک زده برای یکی از آن روزها که از صبح تا شب روی تخت دراز بکشم و کتاب بخوانم. بعد هر نیم/یک ساعت یکبار کتاب به دست، بلند شوم بروم میوهای، شیرینی، شکلاتی بیاورم و همانطور که کلمات از جلوی چشمانم عبور میکنند، مثلاً پرتقال شیرین آبدار بخورم و هی خودم را جای قهرمان داستان یا حتی یکی از آن شخصیتهای غریب و کوچک که فقط از یک گوشهی داستان عبور میکنند، تصور کنم.
بعد نگاه میکنم به ساعت و کتاب جلد آبی آنالیز حقیقی که گوشهی میز جا خوش کردهاند و من اصلاً حوصلهی اینکه لایش را باز کنم هم ندارم! درس قشنگیست البته و این را وقتی بیشتر درک میکنی که دکتر زعفرانی درسش بدهد. کلاسهایش را دوست دارم. تکیه کلامهای بانمکش را هم. ولی این نظام آموزشی کشندهی خلاقیت و پژوهش و ذوق و احساس، این نظام بیخاصیت عریض و طویل، همه چیز را نابود کرده. شور را، انگیزه و علاقه و امید را. فقط اجبار است و تکلیف و جزوه و حفظیات(بله! درست شنیدید! حفظیات در رشته ریاضی!!) و امتحان. و خب خواندن این همه قضیه و اثبات و لم و تمرین که هیچ نمیدانی کجای عالم را میتوانی مثلاً با آن قضیهی آسکولی آرزلا یا آن افاضات آقایان بولتسانو و وایرشتراس و برنشتین، نجات دهی، اگر پسزمینهاش عشق و علاقهی «وافر» به ساحت ریاضیات نباشد، کار سخت و مرد افکنی است!…
ریاضی درس قشنگیست البته. آدم را قوی میکند. مثل بعضی از این رشتهها، آدم را لوس و نازنازی بار نمیآورد! ذهن را منطقی میکند و این برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی به شدت مهم است. به همهی این جملات ایمان دارم ولی به نظرم باید یک فکر اساسی برای بچههای رشتههای علوم پایه کرد. وضعیت آموزش و مخصوصاً پژوهش در رشتههای علوم پایه به شدت بحرانی است. دانشجویان تاپ، صرفاً دانشآموزان ماهری هستند و بقیه در حال دست و پنجه نرم کردن با درسها برای پاس کردنشان و این یک فاجعهی هولناک است. چه باید کرد؟ چه میتوان کرد؟
بعد نگاه میکنم به ساعت و کتاب جلد آبی آنالیز حقیقی که گوشهی میز جا خوش کردهاند و من اصلاً حوصلهی اینکه لایش را باز کنم هم ندارم! درس قشنگیست البته و این را وقتی بیشتر درک میکنی که دکتر زعفرانی درسش بدهد. کلاسهایش را دوست دارم. تکیه کلامهای بانمکش را هم. ولی این نظام آموزشی کشندهی خلاقیت و پژوهش و ذوق و احساس، این نظام بیخاصیت عریض و طویل، همه چیز را نابود کرده. شور را، انگیزه و علاقه و امید را. فقط اجبار است و تکلیف و جزوه و حفظیات(بله! درست شنیدید! حفظیات در رشته ریاضی!!) و امتحان. و خب خواندن این همه قضیه و اثبات و لم و تمرین که هیچ نمیدانی کجای عالم را میتوانی مثلاً با آن قضیهی آسکولی آرزلا یا آن افاضات آقایان بولتسانو و وایرشتراس و برنشتین، نجات دهی، اگر پسزمینهاش عشق و علاقهی «وافر» به ساحت ریاضیات نباشد، کار سخت و مرد افکنی است!…
ریاضی درس قشنگیست البته. آدم را قوی میکند. مثل بعضی از این رشتهها، آدم را لوس و نازنازی بار نمیآورد! ذهن را منطقی میکند و این برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی به شدت مهم است. به همهی این جملات ایمان دارم ولی به نظرم باید یک فکر اساسی برای بچههای رشتههای علوم پایه کرد. وضعیت آموزش و مخصوصاً پژوهش در رشتههای علوم پایه به شدت بحرانی است. دانشجویان تاپ، صرفاً دانشآموزان ماهری هستند و بقیه در حال دست و پنجه نرم کردن با درسها برای پاس کردنشان و این یک فاجعهی هولناک است. چه باید کرد؟ چه میتوان کرد؟
|+|به اشتراک گذاری: 1 مرتبه
|+|لینکدهندهها: ا
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: ا



من چند روز پیش یه ایمیل به شما زدم ، نمی دونم رسیده یا نه ؟
همونطور که قبلا گفتم ، به {hajaty} در جیمیل زدم .
البته فکر کردم فرصت جواب دادن نداشتی که تا حالا جواب ندادی .
اما همونطور که دوستان دیگه هم نوشته بودن ، هیچ آدرس ایمیل یا جیمیلی در این وبلاگ نذاشتی یا شاید گذاشتی اما ما نمی تونیم ببینیم ؟!
خونه جدید مبارک باشه