خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن, 2009

معجون کِرِم-شکلاتی رنگ را بی‌حوصله، با طمانینه، هم می‌زنم…کتاب و جزوه روی میز، بازند… هنوز هم طعم تلخش را دوست ندارم. اما کم کم دارم عادت می‌کنم… کافی‌میکس و مایلو را به مقدار، به نسبت، بیشتری با آب جوش قاطی کرده‌ام بلکه طعم تلخش یادم برود یا حداقل بوی تلخش پس نزند!… تاثیرش را می‌خواهم [...]

Read Full Post »

امتحانام که تموم شد، پروژه‌ی لپ‌تاپ خریدن را کلید می‌زنم!امتحانام که تموم شد، با صبا و مهسا و شبنم و شیوا و آزرم و بقیه بچه‌ها قرار می‌ذاریم بریم ناهار بیرون. بعدشم بریم «برای الی» را ببینیم، اگه تا اون موقع برش نداشته باشن. چه قد وقته همدیگه رو ندیدیم؟!امتحانام که تموم شد، از همون [...]

Read Full Post »

می‌گوید: واقعاً چرا هنوز داری ادامه‌اش می‌دی؟می‌گویم: به امید رسیدن به اولین دور برگردون!تلخ می‌خندد… این چندمین دوربرگردونیه که رد کردی ها! اگر مطمئنی که می‌خواهی برگردی، حواست به این یکی باشه. پیر شدی دختر!:(

Read Full Post »

مرد می‌گوید: باید همه به نشانه‌ی اعتراض به موضع یک‌طرفانه و دروغ‌ پراکنی‌ها و توهین‌کردن‌های رسانه میلی، آنتن‌های تلویزیونمان را بگذاریم بیرون، توی کوچه!زن می‌گوید: پس چه طوری جومونگ ببینیم؟!

Read Full Post »

گاهی وقت‌ها هست که بعد از چند اتفاق خاص، یک سری «موانع» را در ذهنت کشف می‌کنی که تا این زمان اصلا به نظرت «مانع» نمی‌آمدند یا شاید هم اصلاً «مانع» نبودند. بعد می‌خواهی تمام تلاشت را به کار بگیری که حذف یا تعدیل‌شان کنی چون می‌دانی که خیلی از انرژی‌هایت پشت آنها تلف شده [...]

Read Full Post »

نه می‌توان گفت، نه می‌شود نگفت از کلیدواژه‌های این‌روزها! از وقــاحت و شوک، از تخلف و خشم، از بات.وم و اعـتراض، از پرچم و  دسـتبند سـبز، از رسانه میـلی و رسانه ملی، از دروغ و فریاد، از زنجیره انسانی و شور… از اپیدمی سردرد و افسردگی این روزها، از مشترک گرامی و پیامک‌های نرفته و [...]

Read Full Post »

دارم فکر می‌کنم اگر همین الان، به یک باره عاقل (دیوانه؟!) شوم و دیگر حرف و عقیده‌ی هیچ بنی‌بشری برایم مهم نباشد، چه می‌کنم؟! خیال ِ خوشی است… یک جور آزادی بی قید و شرط!… من و لپ‌تاپ و دوربین و ویس‌ریکوردر و اینترنت و سفر! این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از [...]

Read Full Post »

ساعت مچی‌ام یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر می‌رسید به ما!… «راحت زندگی می‌کنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور [...]

Read Full Post »