هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
Archive for سپتامبر, 2009
حفاظت شده: ;)
Posted in شخصینوشتها, عاشقانهها on سپتامبر 29, 2009 | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
بگذار احساس، هوایی بخورد
Posted in شخصینوشتها on سپتامبر 27, 2009 | بیان دیدگاه »
تنها جایی که دخترک میتواند تاپ و شلوارک بپوشد، موهایش را دم اسبی ببندد، کلاه کرم رنگ نقاب دارش را سرش بگذارد. دوربینش را دستش بگیرد. شادمان و بیخیال بدود، از دیوار و درخت بالا برود، میوه بچیند، عکس بگیرد، بلند بلند بخندد. نور و نسیم را با تمام وجود حس کند. صدای باد و [...]
حفاظت شده: به خاطر من!
Posted in شخصینوشتها on سپتامبر 26, 2009 | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
دخترک رو کرد به مرد. گفت:«ببخشید آقای [...] تقریباً از یک ماه پیش امر فرمودین که مطالب بدون اسم کار بشن. میخواستم ببینم دلیلش چی بوده؟»مرد مستقیم به چشمهای دخترک نگاه کرد. گفت:«بله. چون شده بود اسمنامه به جای روزنامه. هر کس از در میاومد تو، میگفت اسم منم بزنین. اسم پسرخالهمو بزنین…» دخترک با تعجب [...]
کوالالامپور دوست داشتنی من!
Posted in Blogroll on سپتامبر 19, 2009 | بیان دیدگاه »
سفرنامه مالزی را در اینجا نوشتهام و در این دو (+.+) آلبوم به تصویرکشیدهام.
آرزوهای کوچک اما بزرگ!
Posted in Blogroll on سپتامبر 17, 2009 | بیان دیدگاه »
جزو آرزوهای کوچک اما بزرگ دخترک بود که با شلوار بلند و گشاد، تونیک آستین بلند کلاه دار خنک و کوله و صندل لاانگشتی برود سرکار و دانشگاه;)
عشق و عاشقیهای این دوره زمونه!
Posted in عاشقانهها on سپتامبر 13, 2009 | 1 دیدگاه »
زن خندید. بعد رو کرد به دخترک و گفت: نسل شماها، همهتون از عشق و عاشقی میترسین. انگار آنفولانزای خوکیه! همهتون میخواین بگین من هیچوقت پاگیر نمیشم برای همینه ایقدر زندگیهاتون مسخره اس. ما اگه امکانات شماها را داشتیم…
دخترک هیچ نگفت.
هانی-حاجی
Posted in روزنوشتهای عمومی, عاشقانهها on سپتامبر 9, 2009 | بیان دیدگاه »
زن از وقتی زن و مرد جوان را دیده بود که همدیگر را «هانی» صدا میزنند، شمارهی شوهرش را به نام «هانی» در موبایلش ذخیره کرده بود. حیف که شوهر اصلاً در این مودها نبود و او را همیشه، «حاجی» صدا میزد!
دخترک قصهی ما!
Posted in زننوشتها, شخصینوشتها on سپتامبر 4, 2009 | بیان دیدگاه »
دخترک با خودش قرار گذاشته بود که دیگر هرگز هیچ رمنس موویای نبیند که بعد شاهزادهی رویاهایش هی افسانهایتر و غیرواقعیتر و دورتر شود…
رویای مستقل شدن
Posted in شخصینوشتها on سپتامبر 4, 2009 | 2 نظرات »
دخترک گفت که میخواهد مستقل باشد. و دلایل مسخرهی زیادی وجود داشت. دخترک دوست داشت هر وقت شبها کلمهها خواب را از سرش ربودند، بیخیال، بلند شود. چراغها را روشن کند. یک آهنگ ملایم بگذارد. یک ظرف میوه، کمی شکلات و معجون مایلو و شیر بیاورد بگذارد روی میز کنار کامپیوتر و تا دیر وقت، [...]


