داشتند بحث میکردند. خیلی جدی. بحث را کشاند به شوخی و بعد میان خندههایشان، ناگهان خیلی جدی پرسید:
«اگر فقط دو انتخاب داشته باشی: یک ازدواج کاملاً عاشقانه و یک ازدواج کاملاً عاقلانه، کدام را انتخاب میکنی؟»
دخترک مکث کرد. نگاه کرد به صورت او و بعد خندید؛ یک لبخند کوتاه. فکر کرد چه جوابی بدهد. جواب را میدانست ولی نمیخواست خیلی زود دست خودش را رو کند. با خودکار آبی رنگش، چند خط روی کاغذ کشید. بعد سعی کرد سوالکننده را دور بزند. سعی کرد مسئله را بپیچاند. نمیخواست سریع و قاطع، گزینهی اول را انتخاب کند. فکر کرد اصلاً دلیل ندارد که چهرهی منطقی خودش را از بین ببرد. فکر کرد بهتر است محکم و استوار و منطقی به نظر برسد و احساساتش را بگذارد برای زمانی دیگر و شاید حتی کسی دیگر!
«اگر فقط دو انتخاب داشته باشی: یک ازدواج کاملاً عاشقانه و یک ازدواج کاملاً عاقلانه، کدام را انتخاب میکنی؟»
دخترک مکث کرد. نگاه کرد به صورت او و بعد خندید؛ یک لبخند کوتاه. فکر کرد چه جوابی بدهد. جواب را میدانست ولی نمیخواست خیلی زود دست خودش را رو کند. با خودکار آبی رنگش، چند خط روی کاغذ کشید. بعد سعی کرد سوالکننده را دور بزند. سعی کرد مسئله را بپیچاند. نمیخواست سریع و قاطع، گزینهی اول را انتخاب کند. فکر کرد اصلاً دلیل ندارد که چهرهی منطقی خودش را از بین ببرد. فکر کرد بهتر است محکم و استوار و منطقی به نظر برسد و احساساتش را بگذارد برای زمانی دیگر و شاید حتی کسی دیگر!


