شب آخر بود. از نیمه شب گذشته. گفتم من که کلهی سحر بلند نمیشم! خندیدم. آنها چیزی نگفتند. حرف زدیم.
گفتم پس الان خدافظی کنیم که اگه فردا بیدار نشدم… گفت: خدافظ! خندید.
تمام روزهای بعد از آن شب، به این فکر میکنم که چرا همهی این مدت این همه در برابر هم گارد گرفتیم. چرا راحت نبودیم. چرا تجربه نکردیم. چرا نگذاشتیم به هردومان خوش بگذرد. چرا این همه سخت برخورد کردیم. بلد نبودیم. از دست رفت…
گفتم پس الان خدافظی کنیم که اگه فردا بیدار نشدم… گفت: خدافظ! خندید.
تمام روزهای بعد از آن شب، به این فکر میکنم که چرا همهی این مدت این همه در برابر هم گارد گرفتیم. چرا راحت نبودیم. چرا تجربه نکردیم. چرا نگذاشتیم به هردومان خوش بگذرد. چرا این همه سخت برخورد کردیم. بلد نبودیم. از دست رفت…





۱ دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
مارس 16, 2011 در 7:43 ق.ظ.
محمدعلی
بلد نیستیم!!!…
خوبه که به این نتیجه برسیم…چون سعی بر یادگیری میکنیم بعدش…
شاد باشی…