هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘روزنوشتهای عمومی’ میباشید.
ژانر آدمهایی که کلیپ تبلیغاتی «محصولات مجید» را ساختهاند. ژانر آدمهایی که پیام بازرگانی «محصولات مجید» را پسندیدهاند. ژانر آدمهایی که اجازهی پخش کلیپ تبلیغاتی «محصولات مجید» را دادهاند. پ.ن) چند روز پیش که این پیام بازرگانی را دیدم، آنقدر بهتزده و متعجب و منزجر شدهبودم که تصمیم گرفتم دربارهاش بنویسم. اما یادم رفت و الان که این پست «برساحل سلامت» عزیز را خواندم، گفتم بیایم بنویسمش. هر چند که این روزها دیگر تعجب کردن از و تاسفخوردن به خاطر رخدادها، از مد افتاده…




دختر سه روز قبل با خانم منشی تماس گرفته و خانم منشی گفته که صبح پنجشنبه، 9 یا 9:30 بیا. دختر 9:40 دقیقه میرسد. دو نفر قبل از او آمده اند. خانم دکتر متخصص پوست و مو که مدتی نبوده و گفته اند، خارج رفته و بعد الان مدتی است آمده ولی مردم هنوز نمیدانند و خیلی خیلی کمتر از قبل مراجعه دارد، هنوز نیامده. منشی می گوید:»خانم دکتر کلینیکن وقتی کارشون تموم شد، میآن.» خانم دکتر ساعت 10 میرسد. منشیها میروند در اتاقش. صدای حرف زدنهایشان میآید. برای خانم دکتر شماره کسی را میگیرند و ده دقیقه بعد خانم دکتر به اولین نفر اجازه ورود میدهد.
دختر دارد کتاب میخواند. در کمتر از 15 دقیقه دو نفر ویزیت شده اند. خانم منشی که از کنارش رد میشود، میگوید: «نوبت شماس. مریض که اومد بیرون، حواستون باشه سریع برین تو!»
دختر کتاب را میبندد و آماده میشود.
در نیمه باز است، دختر در میزند، می رود داخل…
دختر در مورد پوست و موی اش با خانم دکتر صحبت میکند. سعی میکند سریع صحبت کند.
دختر میگوید: حس می کنم پوستم به اندازه سنم شاداب نیست و…
خانم دکتر یک مرطوب کننده/جوانکننده، مینویسد با یک کرم دور چشم و یک نوع مرطوب کننده لب .
دختر میگوید: و موهایم…
خانم دکتر یک محلول تقویت موی ساختنی مینویسد با یک شامپو.
برگه اول پرشده، خانم دکتر ورق میزند و نحوه استفاده محلول را پشت برگه می نویسد و میگوید: «خب وقتی دو مورد را میگین همین میشه دیگه. جا نمیشه بنویسم» و زنگ را میزند.
مریض بعدی با خانم منشی وارد میشوند.
دختر میگوید: «دفعه قبل گفته بودین لیزر بزنم برای جوشهام»
خانم دکتر میگوید: «ای وای! برگهها را یادم رفته بیارم.» بعد برای دختر نوبت لیزر مینویسد.
دختر میگوید: نه! لیزر نمیخوام …
خانم دکتر نگاه بیاعتنای همراه با کمی عصبانیت میاندازد به دختر و مریض بعدی روی صندلی مینشیند…
در اتاق انتظار فقط یک زن با دختر یک سالهاش نشسته است…
دختر بهت زده بیرون میرود و هیچ کدام از «داروهایی» که خانم دکتر برایش نوشته را نمیخرد. تصمیم میگیرد برای شادابی پوست و تقویت مویش از ماسک خیار و چند داروی گیاهی استفاده کند، هر روز حداقل 8 تا لیوان آب بخورد، 6ساعت بخوابد و پول ویزیتهای خانم دکتر را هم خرج روش آزمون و خطا برای انتخاب لوازم آرایشش کند!:(

شکلات مي تواند براي امور چالش برانگيز ذهني
مفيد باشد.» در اين تحقيق از 30 داوطلب خواسته شد در گروه هايي سه تايي عددي از 800 تا 999 که توسط رايانه به صورت رندوم تعيين مي شود، به صورت معکوس شروع به شمارش کنند. نتايج نشان مي دهد داوطلبان بعد از نوشيدن نوشيدني داغي که ترکيبي از شکلات و کاکائو بوده و فلاوانول ناميده مي شود، در اين عمليات خيلي سريع تر و روان تر بوده اند. همچنين آنها خيلي کمتر احساس خستگي يا عقب افتادگي کردند با وجود اينکه محققان بارها و بارها در طول يک ساعت از آنها خواستند اين عمليات را تکرار کنند. ميزان فلاوانول داده شده به داوطلبان 500 ميلي گرم بود اگرچه اين ميزان بيشتر از آن چيزي است که در رژيم غذايي به طور طبيعي موجود است. در هر نوار شکلات 100 ميلي گرم فلاوانول وجود دارد
حالا بر این اساس حساب کنید که یک دانشجوی محترم ریاضیات، در طول سالهای تحصیلش، چه مقدار کاکائو باید میل نماید؟! و البته حساب کنید که در شرایط امتحانات میانترم و بدتر از آن، امتحانات پایان ترم، و باز هم بدتر از آن امتحان درس شیرینی مانند «جبر»، چند گونی کاکائو مورد نیاز میباشد؟!
اما اینها را هم نخواستید محاسبه کنید، اشکالی ندارد، فقط لطفاً منوی شکلاتی پیشنهادیتان را برای نویسندهی نگون بخت این وبلاگ، که در حال سپری نمودن دوران امتحانات میانترم است، ارسال دارید! منتظر لیست نام شکلاتهای پیشنهادیتان هستم! متشکرم بسیار!!،

فقط یک اتفاق، یک اتفاق کوچک میتواند بهانهای باشد برای لمس شادی، لمس خوشبختی… یک اتفاق، اتفاقی به کوچکی یک دوستی چند دقیقهای با یک دختربچهی شیرین در اتوبوس حتی!
دخترکی با موهای بلند دمموشی و بلوز صورتی و شلوار لی… درست صندلی جلوی من نشسته، بر میگردد و زیرچشمی نگاهم میکند. لبخند میزنم و چشمک… لبخند میزند و برمیگردد به طرف مادرش… چند دقیقه بعد دوبار برمیگردد. لبخند میزنم. خم میشوم به طرفش:«اسمت چیه؟!»
دخترک: آنیتا!
من:چه اسم قشنگی!
دخترک: اسم تو چیه؟!
من:نفیسه!
دخترک: فامیلیت چیه؟!
من: فامیلیم رمزیه! حدس بزن. اگه گفتی…
دخترک: اسم مامانت چیه؟
.
.
.
نگاهم میکند. موقع پیاده شدن است. دست تکان میدهم. بعد از روی صندلی بلند میشوم. به کنار صندلیاش که میرسم، بلند میگوید:«خدافظ نفیسه!» و با لبخند دست تکان میدهد. میخندم، برایش بوس میفرستم و پیاده میشوم.
اصلاً مهم نیست که به کلاسم دیر رسیدهام. هیچ چیز دیگری هم مهم نیست برایم در این لحظه! حس میکنم خوشبختم. حس میکنم پر از انرژیام. چه قدر آسمون امروز آبیه! مرسی آنیتای عزیزم:)
وقتی مامان ناگهان با حال دگرگون میآید، دو دخترش را که مات و متحیر ماندهاند، سه بار میبوسد و میگوید:«آخـــیش. خواب دیدم گم شدهبودین! خیلی خواب وحشتناکی بود…» مطمئن میشوم که مادر بودن سهل و ممتعترین، زیباترین، عجیبترین، دوستداشتنیترین و باشکوهترین مسئولیت دنیاست!
ت.یک: دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان، حوزهی مزخرفی بود به شدت! ما در زیرزمین بودیم. سرما از یک طرف و نفهمی حداقل نیمی از مراقبین و مسئولین از طرف دیگر حسابی روی نرو بود! مراقبین محترم تمام طول جلسه به رژه در طول و عرض سالن و کشاندن میز چای از ابتدا تا وسط سالن و چای رساندن به مراقبین و گپ زدن با هم مشغول بودند. فکر کنم این نود دقیقه برای آنها خیلی زودتر گذشت تا برای ما!:( این اعلام وظایف مراقبین در طول امتحان هم همیشه برای من محل سوال بوده! نمیدانم چرا به جای اینکه هی وسط جلسه تمرکز آدم را از بین ببرند، یک چارت وظایف نمیدهند دست مراقبین و تمام! راستی نکته نمکین جلسه این سکانس بود: در بلندگو اعلام میشود:«اقای منتظر القائم با شما سخن میگویند.»… «با سلام به داوطلبین محترم… در ضمن خواهران محترم چون مراقبین شما مرد هستند لطفاً حجاب اسلامی را رعایت کنید. انشال… از مواهب آن بهرهمند شوید…» یعنی آدم دلش میخواهد یک «بدون شرح» زیرنویس برود زیر کلام گهربار این آقا! البته من به هیچکدام از این وضعیتهای زیبا اعتراضی نکردم چون حواسم جای دیگری بود و نتیجه این کنکور هم برایم سرنوشت ساز نبود.
ت.دو: سوالات آمار و مدیریتش را اگر درسهای کارآفرینی و آمار یکی که تا حالا پاس کردهام را دقیقتر خوانده بودم، بهتر جواب میدادم. اسان بود. نتیجه اینکه تصمیم گرفتم توجه ویژهای به درس آمار و احتمال دوی این ترم مبذول دارم!
ت.سه: مسیر پرترافیک، پیادهروی طولانی از در شمالی تا دانشکده ادبیات و وضعیت بد حوزه یک طرف و ورم کردن پلکهایم هم یک طرف! فکر کن! لنز گذاشته بودم و تا دم در حوزه عینک آفتابی زده بودم. وقتی عینک را برداشتم حس کردم پلک چپ ورم دارد! موبایل را تحویل دادم به ضمیمه دویست تومان حق نگهداری(که پدیدهی جالب و تازهای بود!) از راه پلهها که بالا میرفتم از دختری پرسیدم پلکم چیزی شده؟! گفت: نه! نگران نباش. تو هم مثل من حساسیت داری. بزار فوت کنم… فایده نداشت. توصیه کرد بروم چشمم را با آب سرد بشویم. خلاصه با مصیبت صندلی را پیدا کردهام و امتحان را در وضعیت مزخرفی که شرح آن رفت، دادم و تمام. وقتی رسیدم خونه، نیم، یک ساعتی خوابیدم بلکه ورم پلکها خوب شود که نشد و بدتر شد. مجبور شدیم برویم کلینیک تخصصی چشم پزشکی که نمیدانم چرا رفتهاند آن سر دنیا ساختهاندش! دانشجویان محترم چشم پزشکی(از اینجا تابلو بود دانشجویند که همهشان مهر یک خانم دکتر غایب را میزدند پای نسخهها!) هم بعد از عملیات محیرالعقول معاینه، متفقالقول به این نتیجه رسیدند که اتفاق خاصی نیفتاده فقط شاید مربوط به مایع جدید لنز است(که البته دو هفته است دارم زش استفاده میکنم!) خلاصه اینکه آخر معلوم نشد چه اتفاقی افتاده بود و امروز هم پلکها به حالت قبلی بازگشتهاند!
ت.چهار: جلسه که تمام شد دوست جون را که قرار است با هم سال دیگه یا سال بعدش، ارتباطات روزانه علامه طباطبایی یا اگه نشد، دانشگاه تهران قبول شویم، دیدم و تمام راه را درباره مسایل مختلف از روانپریشی اساتید گرفته تا آمدن خاتمی و نامه میرحسین موسوی و حتی فاطمه رجبی در «خورشید در ثانیههای طلایی» گپ زدیم. گپ باحالی بود. همه مسایل مملکت حل شد!:دی
|+|به اشتراک گذاری: 1 مرتبه
|+|لینکدهندهها: ا
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:ا



