دخترک داشت در ذهنش مینوشت. این کاری بود که همیشه وقتی مجبور بود تنها قدم بزند و امپی4اش شارژ نداشت، انجام میداد. داشت فکر میکرد که دیگر هیچ احساس تعلقی نسبت به شهرش (کشورش؟!) ندارد. دیگر از قدم زدن در خیابانهای شهر، از راه رفتن در چهارباغ لذت نمیبرد. مدتها بود میخواست یک شلوار لی [...]
Archive for the ‘زننوشتها’ Category
احساس تعلقی که دیگر نیست
Posted in روزنوشتهای اجتماعی, زننوشتها on اکتبر 25, 2009 | 1 نظر »
فرار
Posted in زننوشتها, شخصینوشتها on اکتبر 17, 2009 | 1 نظر »
دخترک دوست نداشت عادی باشد. دخترک دوست نداشت یکی مثل همه، باشد. دخترک عاشق تفاوت بود دوست داشت زندگیاش متفاوت باشد. دوست داشت روزهایش با اتفاقات غیرمنتظره و جذاب همراه باشند. با تجربههای پیش بینی نشده و جدید. دوست داشت هر روز آدمهای جدیدی ببیند. فضاهای متفاوت را تجربه کند. دوست داشت هر روز دخترک [...]
دخترک قصهی ما!
Posted in زننوشتها, شخصینوشتها on سپتامبر 4, 2009 | بیان دیدگاه »
دخترک با خودش قرار گذاشته بود که دیگر هرگز هیچ رمنس موویای نبیند که بعد شاهزادهی رویاهایش هی افسانهایتر و غیرواقعیتر و دورتر شود…
سهل و ممتنع ترین مسئولیت دنیا!
Posted in روزنوشتهای عمومی, زننوشتها, شخصینوشتها on فوریه 16, 2009 | بیان دیدگاه »
وقتی مامان ناگهان با حال دگرگون میآید، دو دخترش را که مات و متحیر ماندهاند، سه بار میبوسد و میگوید:«آخـــیش. خواب دیدم گم شدهبودین! خیلی خواب وحشتناکی بود…» مطمئن میشوم که مادر بودن سهل و ممتعترین، زیباترین، عجیبترین، دوستداشتنیترین و باشکوهترین مسئولیت دنیاست!


