هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
Archive for the ‘شخصینوشتها’ Category
حفاظت شده: داغ که میکند…
Posted in شخصینوشتها on نوامبر 4, 2009 | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
فرار
Posted in زننوشتها, شخصینوشتها on اکتبر 17, 2009 | 1 نظر »
دخترک دوست نداشت عادی باشد. دخترک دوست نداشت یکی مثل همه، باشد. دخترک عاشق تفاوت بود دوست داشت زندگیاش متفاوت باشد. دوست داشت روزهایش با اتفاقات غیرمنتظره و جذاب همراه باشند. با تجربههای پیش بینی نشده و جدید. دوست داشت هر روز آدمهای جدیدی ببیند. فضاهای متفاوت را تجربه کند. دوست داشت هر روز دخترک [...]
چند تلنگر ساده در کلاس درس
Posted in شخصینوشتها on اکتبر 14, 2009 | بیان دیدگاه »
دخترک دوست داشت کلاسهای این استاد را چون در میان حرفهای خیلی خستهکننده و تکراریاش، همیشه چند تلنگر جالب که روح را هوشیار میکند، پیدا میشد.استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی [...]
نوستالژی ِ در قلب من!
Posted in شخصینوشتها, عاشقانهها on اکتبر 14, 2009 | بیان دیدگاه »
یکی از رمنس سیریزهای ایرانی که جزو خاطرات کودکی دخترک حساب میشود، «در قلب من» است. یک سریال جریان ساز دههی هفتادی که در خاطرات خیلیها ماندگار شده. دخترک یادش میآید که آن زمان هم هیچ از آن شخصیت محبوب سریال که نقشش را حسن جوهرچی بازی میکرد، خوشش نمیآمد و با دختر سریال، که [...]
عاقلانه ویاس عاشقانه
Posted in شخصینوشتها, عاشقانهها on اکتبر 13, 2009 | بیان دیدگاه »
داشتند بحث میکردند. خیلی جدی. بحث را کشاند به شوخی و بعد میان خندههایشان، ناگهان خیلی جدی پرسید:«اگر فقط دو انتخاب داشته باشی: یک ازدواج کاملاً عاشقانه و یک ازدواج کاملاً عاقلانه، کدام را انتخاب میکنی؟»دخترک مکث کرد. نگاه کرد به صورت او و بعد خندید؛ یک لبخند کوتاه. فکر کرد چه جوابی بدهد. جواب [...]
حفاظت شده: ;)
Posted in شخصینوشتها, عاشقانهها on سپتامبر 29, 2009 | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
بگذار احساس، هوایی بخورد
Posted in شخصینوشتها on سپتامبر 27, 2009 | بیان دیدگاه »
تنها جایی که دخترک میتواند تاپ و شلوارک بپوشد، موهایش را دم اسبی ببندد، کلاه کرم رنگ نقاب دارش را سرش بگذارد. دوربینش را دستش بگیرد. شادمان و بیخیال بدود، از دیوار و درخت بالا برود، میوه بچیند، عکس بگیرد، بلند بلند بخندد. نور و نسیم را با تمام وجود حس کند. صدای باد و [...]
حفاظت شده: به خاطر من!
Posted in شخصینوشتها on سپتامبر 26, 2009 | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
دخترک قصهی ما!
Posted in زننوشتها, شخصینوشتها on سپتامبر 4, 2009 | بیان دیدگاه »
دخترک با خودش قرار گذاشته بود که دیگر هرگز هیچ رمنس موویای نبیند که بعد شاهزادهی رویاهایش هی افسانهایتر و غیرواقعیتر و دورتر شود…
رویای مستقل شدن
Posted in شخصینوشتها on سپتامبر 4, 2009 | 2 Comments »
دخترک گفت که میخواهد مستقل باشد. و دلایل مسخرهی زیادی وجود داشت. دخترک دوست داشت هر وقت شبها کلمهها خواب را از سرش ربودند، بیخیال، بلند شود. چراغها را روشن کند. یک آهنگ ملایم بگذارد. یک ظرف میوه، کمی شکلات و معجون مایلو و شیر بیاورد بگذارد روی میز کنار کامپیوتر و تا دیر وقت، [...]


