هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘عاشقانهها’ میباشید.
یکی از رمنس سیریزهای ایرانی که جزو خاطرات کودکی دخترک حساب میشود، «در قلب من» است. یک سریال جریان ساز دههی هفتادی که در خاطرات خیلیها ماندگار شده. دخترک یادش میآید که آن زمان هم هیچ از آن شخصیت محبوب سریال که نقشش را حسن جوهرچی بازی میکرد، خوشش نمیآمد و با دختر سریال، که نقشش را لعیا زنگنه بازی میکرد، همدل شده بود وقتی دختر عاشق فداکارش را سرزنش کرد که چرا پاپیش نگذاشته، چرا تصمیمگیری را به خودِ او واگذار نکرده و باعث شده که دختر یک تجربهی ناموفق داشته باشد.
داشتند بحث میکردند. خیلی جدی. بحث را کشاند به شوخی و بعد میان خندههایشان، ناگهان خیلی جدی پرسید:
«اگر فقط دو انتخاب داشته باشی: یک ازدواج کاملاً عاشقانه و یک ازدواج کاملاً عاقلانه، کدام را انتخاب میکنی؟»
دخترک مکث کرد. نگاه کرد به صورت او و بعد خندید؛ یک لبخند کوتاه. فکر کرد چه جوابی بدهد. جواب را میدانست ولی نمیخواست خیلی زود دست خودش را رو کند. با خودکار آبی رنگش، چند خط روی کاغذ کشید. بعد سعی کرد سوالکننده را دور بزند. سعی کرد مسئله را بپیچاند. نمیخواست سریع و قاطع، گزینهی اول را انتخاب کند. فکر کرد اصلاً دلیل ندارد که چهرهی منطقی خودش را از بین ببرد. فکر کرد بهتر است محکم و استوار و منطقی به نظر برسد و احساساتش را بگذارد برای زمانی دیگر و شاید حتی کسی دیگر!
«اگر فقط دو انتخاب داشته باشی: یک ازدواج کاملاً عاشقانه و یک ازدواج کاملاً عاقلانه، کدام را انتخاب میکنی؟»
دخترک مکث کرد. نگاه کرد به صورت او و بعد خندید؛ یک لبخند کوتاه. فکر کرد چه جوابی بدهد. جواب را میدانست ولی نمیخواست خیلی زود دست خودش را رو کند. با خودکار آبی رنگش، چند خط روی کاغذ کشید. بعد سعی کرد سوالکننده را دور بزند. سعی کرد مسئله را بپیچاند. نمیخواست سریع و قاطع، گزینهی اول را انتخاب کند. فکر کرد اصلاً دلیل ندارد که چهرهی منطقی خودش را از بین ببرد. فکر کرد بهتر است محکم و استوار و منطقی به نظر برسد و احساساتش را بگذارد برای زمانی دیگر و شاید حتی کسی دیگر!
زن خندید. بعد رو کرد به دخترک و گفت: نسل شماها، همهتون از عشق و عاشقی میترسین. انگار آنفولانزای خوکیه! همهتون میخواین بگین من هیچوقت پاگیر نمیشم برای همینه ایقدر زندگیهاتون مسخره اس. ما اگه امکانات شماها را داشتیم…دخترک هیچ نگفت.
زن از وقتی زن و مرد جوان را دیده بود که همدیگر را «هانی» صدا میزنند، شمارهی شوهرش را به نام «هانی» در موبایلش ذخیره کرده بود. حیف که شوهر اصلاً در این مودها نبود و او را همیشه، «حاجی» صدا میزد!



