هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘عرقریزیهای ژورنالیستی قلم’ میباشید.
همین چند دقیقه پیش، در آخرین روز سال 88 و درست موقعی که دخترک در ماشین نشسته بود، یک جعبه شیرینی و یک ماهی قرمز در دستش گرفته بود و پاهایش را طوری کنار کوزههای گل که چند لحظه پیشش خریده بودند، گذاشته بود که نیفتند، تلفنش زنگ زد و با اولین پیشنهاد کار برای سال 89 که یک پروژهی کاری ده روزهی فوقالعاده جالب و وسوسه برانگیز بود، غافلگیر شد به شدت! حالا دخترک مانده و هزارتا فکر و نقشه برای دودر کردن دانشگاه در سال جدید!
سال من، خوب باش و مهربون با من، لطفاً!:)
سال من، خوب باش و مهربون با من، لطفاً!:)

هیچی! یهو دلم خواست بیام اینجا بنویسم، دلم تنگ شده واسه کلاسهای آنلاینم. واسه تمرینهای عملی و بحثها و نمرهها و نقدها و کل فضای دوره. الان داشتم اون قسمت سایتو نگاه میکردم، یهو دلم گرفت اونم وسط این درس خوندنای واسه امتحان این طرف! فک کن! آدمه دیگه…

در یک روز نه چندان خوب، یک مصاحبهی خیلی خوب، حال آدم را خوب میکند!:)






