هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘لحظهها’ میباشید.
کسی از آخر کلاس ادامه میدهد:« شب خوبی داشتیم؟!»

این حرفش، دخترک را تکان داد. مخصوصاً که او جزو موفقترین آدمهایی بود که دخترک میشناخت و حالا این حسرت را میشد به وضوح در گفتارش دید. حسرت گذراندن جوانی در یک کشور آسیایی. برای دخترک عجیب بود که او با این همه موفقیت کاری در آن کشور و بعد، بازگشتش به وطن و ادامهی کار، باز ناراضیست.
گفت:«نه! اصلاً استرالیا را دوست نداشتم. یکی از دوستای مدرسهم را هم اونجا دیدم. ازم همین سوال را پرسید گفتم فقط کافیه یه شهر استرالیا را ببینی، انگار همهی استرالیا را دیدی. همه جاش مثه همه. خیلی هم خلوته. من تو هند بزرگ شدهم اینجا را اصلاً نمیتونم تحمل کنم. هر چی هم پسرام گفتن بیا کارتو درست کنیم با ما اینجا زندگی کنی، گفتم من همون ایران را دوست دارم. اون جا هر شهرش با شهر دیگه فرق میکنه. از در خونه که میام بیرون با همسایهها سلام علیک میکنم و… تازه این جا همهش گوشت میخورن. اصلن هر وقت برمیگردم، تا یه مدت نمیتونم گوشت بخورم فقط سبزیجات و اینا میخورم!»
زن در هند به دنیا آمده. در شهرها و کشورهای مختلف زندگی کرده و حالا بعد از فوت همسرش در ایران زندگی میکند. اما پسرانش در استرالیا و کانادا هستند و او چند بار در این سالها، رنج سفر 16ساعته تا استرالیا را به جان خریده… دخترک شنیدن تجارب سفرهای زن به کشورهای مختلف را دوست دارد.
دخترک این قسمت فنجان بیستم کافه علم را با دقت و علاقهی بیشتری گوش میداد. مرد گفت::« آنقدر همه از من همین سوال «چرا برگشتی؟!» را میپرسن که تصمیم گرفتم یه ده پونزده صفحه دلایلم را بنویسم بذارم پشت در اتاقم»!

سال من، خوب باش و مهربون با من، لطفاً!:)

صبح زنگ زده میگه دوستم برام یه سری جنس از دبی آورده بدویین بیاین ببینین بخرین. یک ساعت بعد هنوز نرفتم، زنگ زده که:« تو چی میخوای. به خودم بگو! من فروشندهم… ریمل، رژ گونه اکلیلی خوشگل، عطر، مام، ست برس، شلوار اصل دیاندجی با کمربند چرمی، کاپشن، کفش؟! همهشون اصلن» پسرک سیزده ساله شده و کم کم به فکر خرج زندگی! من عاشق بزرگ شدن این مدلی پسرکم! گوشی عوض کردنهای دم به دمش (از سری N نوکیا تا آیفون)، با دوستا شام بیرون رفتنش، ایکس باکس بازی کردناش و این یکی، پول درآوردنش:*:) 
دخترک سرش را از روی مجله برگرداند سمت صدای کودکانهی شیرینی که خیلی معصومانه این جملات را بلند، ادا کرده بود… مادر، پسرک موخرماییاش را بغل کرد و آمد دو صندلی آن طرفتر نشست… دخترک لبخند زد و دوباره مشغول خواندن مجله شدن؛ ایراندخت، صفحهی خبرنگار.سردبیر…







