هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘کودکانهها’ میباشید.
رفتیم جزیرهی بازی. اول نشست جلوی بوم نقاشی. خودش را کشید مثل همیشه با لباس صورتی. بعد رفتیم غرفهی نمایش. لباس خانم گاوه را پوشید و با چند بچهی دیگه نمایش اجرا کرد. بعد ذوق زده دوید رفت توی غرفهی گل بازی، دختر گفت: «ببخشید خاله، گلمون تموم شده.» رفتیم غرفهی حیوانات. کفشهایش را درآورد، دمپاییهای صورتی را انتخاب کرد، پوشید، دوید توی غرفه. لاکپشت را برداشت. آورد جلو تا من از خودش با لاکپشت، عکس بگیرم. بعد برهی سفید کوچولو را ناز کرد، از خرگوش ترسید و طرفش نرفت.
صدایش زدیم، آمد دوید رفت غرفهی ماهی گیری. اول چند تا ماهی پلاستیکی گرفت بعد ماهیهای قرمز کوچولو را با آبکش گرفت انداخت توی ظرف. بادکنک جایزهاش را از توی پلاستیک دست دختر، انتخاب کرد؛ صورتی! شارژ دوربینم تمام شد. عمو خوشرنگ داشت برای بچهها برنامه اجرا میکرد. هوا یه کم سرد بود. رضایت داد بریم. بستنی خریدیم؛ بستنی قیفی صورتی. گفت:«مامان، من فردام میام». خندیدم. بوسیدمش. گفتم:« خاله، دیدی؟! نگفت مامان منو فردام بیار!»
صبح زنگ زده میگه دوستم برام یه سری جنس از دبی آورده بدویین بیاین ببینین بخرین. یک ساعت بعد هنوز نرفتم، زنگ زده که:« تو چی میخوای. به خودم بگو! من فروشندهم… ریمل، رژ گونه اکلیلی خوشگل، عطر، مام، ست برس، شلوار اصل دیاندجی با کمربند چرمی، کاپشن، کفش؟! همهشون اصلن» پسرک سیزده ساله شده و کم کم به فکر خرج زندگی! من عاشق بزرگ شدن این مدلی پسرکم! گوشی عوض کردنهای دم به دمش (از سری N نوکیا تا آیفون)، با دوستا شام بیرون رفتنش، ایکس باکس بازی کردناش و این یکی، پول درآوردنش:*:) 
ماماان! بابا تولدش، مرداده. مرداد! بابا شیره. منم ماهیام. ماهی…
دخترک سرش را از روی مجله برگرداند سمت صدای کودکانهی شیرینی که خیلی معصومانه این جملات را بلند، ادا کرده بود… مادر، پسرک موخرماییاش را بغل کرد و آمد دو صندلی آن طرفتر نشست… دخترک لبخند زد و دوباره مشغول خواندن مجله شدن؛ ایراندخت، صفحهی خبرنگار.سردبیر…
دخترک سرش را از روی مجله برگرداند سمت صدای کودکانهی شیرینی که خیلی معصومانه این جملات را بلند، ادا کرده بود… مادر، پسرک موخرماییاش را بغل کرد و آمد دو صندلی آن طرفتر نشست… دخترک لبخند زد و دوباره مشغول خواندن مجله شدن؛ ایراندخت، صفحهی خبرنگار.سردبیر…




