Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘Blogroll’ Category

زنده رود

دخترک هیچ وقت تا به حال این همه عاشقانه این رود را به تماشا ننشسته بود…

Read Full Post »

دخترک ساده است. روراست است. یکرنگ است. و با کسانی که فکر می‌کند، ظرفیتش را دارند، راحت.  همین خصوصیاتش هم دلیل خیلی از شکست‌هایش بوده. دخترک دارد سعی می‌کند که یکرنگ و روراست و صادق نباشد. دخترک دارد سعی می‌کند که در محیط‌های متفاوت رنگ عوض کند. دخترک دارد تجربه می‌کند. دارد یاد می‌گیرد که [...]

Read Full Post »

دخترک مدت‌ها بود تمرین می‌کرد که بشنود. مدام سعی می‌کرد حرف‌ها و احساسات آدم‌ها را بشنود، بدون قضاوت، بدون پیش‌داوری. و دخترک شنونده‌ی خوبی شده بود یا حداقل خودش این طور حس می‌کرد. اما مشکل اینجا بود که دخترک کسی را نداشت که گفتن را با او تمرین کند و همین مسئله بود که گاه‌گاه [...]

Read Full Post »

دخترک رو کرد به مرد. گفت:«ببخشید آقای [...] تقریباً از یک ماه پیش امر فرمودین که مطالب بدون اسم کار بشن. می‌خواستم ببینم دلیلش چی بوده؟»مرد مستقیم به چشمهای دخترک نگاه کرد. گفت:«بله. چون شده بود اسم‌نامه به جای روزنامه. هر کس از در می‌اومد تو، می‌گفت اسم منم بزنین. اسم پسرخاله‌مو بزنین…» دخترک با تعجب [...]

Read Full Post »

سفرنامه مالزی را در اینجا نوشته‌ام و در این دو (+.+) آلبوم به تصویرکشیده‌ام.

Read Full Post »

جزو آرزوهای کوچک اما بزرگ دخترک بود که با شلوار بلند و گشاد، تونیک آستین بلند کلاه دار خنک و کوله و صندل لاانگشتی برود سرکار و دانشگاه;)

Read Full Post »

این روزها، یکی از مهمترین سرگرمی‌های ژورنالیستی‌ام، «ایراندخت»خواندن است! ظاهر «شهروند امروز»گونه‌اش، «ضمیمه زنان»اش، گزارشهایش از دکوراسیون خانه‌ی آدمهایی که می‌شناسیم و حتی روش متفاوتشان برای چاپ تبلیغات را دوست دارم. یک جور مجله‌ی خانوادگی دوست‌داشتنی است. زرد نیست ولی مطالب زردی هم برای راضی کردن تمام سلیقه‌ها، دارد. خواندنش را مخصوصاً  به تمام خوانندگان [...]

Read Full Post »

نه می‌توان گفت، نه می‌شود نگفت از کلیدواژه‌های این‌روزها! از وقــاحت و شوک، از تخلف و خشم، از بات.وم و اعـتراض، از پرچم و  دسـتبند سـبز، از رسانه میـلی و رسانه ملی، از دروغ و فریاد، از زنجیره انسانی و شور… از اپیدمی سردرد و افسردگی این روزها، از مشترک گرامی و پیامک‌های نرفته و [...]

Read Full Post »

ساعت مچی‌ام یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر می‌رسید به ما!… «راحت زندگی می‌کنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور [...]

Read Full Post »

زندگی!

حسادت مرا برمی‌انگیزند همه‌ی آنها که با رشته تحصیلی‌شان زندگی می‌کنند! می‌فهمی دختر؟!من از ایران خواهم رفت! این را به خودم قول داده‌ام. از ایران خواهم رفت و در رشته‌ای که دوست دارم، تحصیل خواهم کرد و در جایی که آرزو دارم، کار خواهم کرد و بعد وقتی به حدی از استیبیلیتی رسیدم، با چشمانی [...]

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »