هماکنون در حال مرور بایگانی برچسب ‘اینترنت’ میباشید.
نشستهام پشت میز کارم. از میان لاکهای میز کناری، که به جز سه چهارتاشان، همه از توناریتهی صورتی هستند با شمارههای مختلف، یکی را انتخاب میکنم. با آرامش ناخنهای دستم را لاک میزنم. بعد دوباره دستم را دراز میکنم سمت میز کناری، جعبهی جواهراتم را برمیدارم. دو تا انگشتر برای دست راست و دو تا برای دست چپ انتخاب میکنم. بعد نوبت گوشوارههاست. موهایم را شانه میزنم و با یکی از دوست داشتنیترین کلیپسهایم جمعشان میکنم بالای سرم و یک دستهشان را میگذارم رها باشند روی شانهی چپ. لپتاپم را روشن میکنم، یکی از آلبومهای مورد علاقهام را انتخاب میکنم. هدفون در گوش، به موسیقی ملایم دو زبانهای گوش میدهم. به اینترنت متصل میشوم و روز کاریام آغاز میشود.
برای نشستن در خانه و کار کردن در خانه، ساخته نشدهام ولی این مدل و این محیط را به کار کردن در محیطهای دوستنداشتنی پراسترس و با آدمهایی که نمیفهممشان، ترجیح میدهم.
برای نشستن در خانه و کار کردن در خانه، ساخته نشدهام ولی این مدل و این محیط را به کار کردن در محیطهای دوستنداشتنی پراسترس و با آدمهایی که نمیفهممشان، ترجیح میدهم.

زنگ زدهام به این شرکت ایدیاسال محترم.
در اوج عصبانیت میگم: چرا این قدر امشب اینترنت وضعیت اسفباری داره؟! آقاهه میگه: چی داره؟!
از اونور مامان خانوم از حرف من ریسه میره از خنده. من از این ور از حرف آقاهه!
به زحمت جلوی خندهمو میگیرم میگم: چه قدر وضع اینترنت امشب بده. هی دیسی میشه و…
میگه: مشکل از تهرانه.
میگم: برای چی؟ چشه؟
طوری میگه: من نمیدونم
که انگار مثلاً دیدگاه سیاسیشو پرسیده باشم!
دارم فکر میکنم اگر همین الان، به یک باره عاقل (دیوانه؟!) شوم و دیگر حرف و عقیدهی هیچ بنیبشری برایم مهم نباشد، چه میکنم؟! خیال ِ خوشی است… یک جور آزادی بی قید و شرط!… من و لپتاپ و دوربین و ویسریکوردر و اینترنت و سفر! این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی میخواهم. مسخره است!…
بعد فکر میکنم اگر اوضاع کمی بهتر باشد… درس خواندن در یک فضای دیگر. بدون دغدغههای مصنوعی… زندگی روزانهام با دوچرخه سواری صبحگاهی در جاده خوشگل و سرسبزی که منتهی میشود به دانشگاه شروع میشود. تا عصر، با رشتهای که عاشقانه دوست دارم، زندگی میکنم و عصرها تا شب روی پروژههای کاری که خلاصه میشوند به نوشتن و عکاسی کار میکنم. این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی میخواهم! مسخره است …
بعد فکر میکنم اگر اوضاع کمی بهتر باشد… درس خواندن در یک فضای دیگر. بدون دغدغههای مصنوعی… زندگی روزانهام با دوچرخه سواری صبحگاهی در جاده خوشگل و سرسبزی که منتهی میشود به دانشگاه شروع میشود. تا عصر، با رشتهای که عاشقانه دوست دارم، زندگی میکنم و عصرها تا شب روی پروژههای کاری که خلاصه میشوند به نوشتن و عکاسی کار میکنم. این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی میخواهم! مسخره است …




