هماکنون در حال مرور بایگانی برچسب ‘روزنامه نگار’ میباشید.
نشستهام پشت میز کارم. از میان لاکهای میز کناری، که به جز سه چهارتاشان، همه از توناریتهی صورتی هستند با شمارههای مختلف، یکی را انتخاب میکنم. با آرامش ناخنهای دستم را لاک میزنم. بعد دوباره دستم را دراز میکنم سمت میز کناری، جعبهی جواهراتم را برمیدارم. دو تا انگشتر برای دست راست و دو تا برای دست چپ انتخاب میکنم. بعد نوبت گوشوارههاست. موهایم را شانه میزنم و با یکی از دوست داشتنیترین کلیپسهایم جمعشان میکنم بالای سرم و یک دستهشان را میگذارم رها باشند روی شانهی چپ. لپتاپم را روشن میکنم، یکی از آلبومهای مورد علاقهام را انتخاب میکنم. هدفون در گوش، به موسیقی ملایم دو زبانهای گوش میدهم. به اینترنت متصل میشوم و روز کاریام آغاز میشود.
برای نشستن در خانه و کار کردن در خانه، ساخته نشدهام ولی این مدل و این محیط را به کار کردن در محیطهای دوستنداشتنی پراسترس و با آدمهایی که نمیفهممشان، ترجیح میدهم.
برای نشستن در خانه و کار کردن در خانه، ساخته نشدهام ولی این مدل و این محیط را به کار کردن در محیطهای دوستنداشتنی پراسترس و با آدمهایی که نمیفهممشان، ترجیح میدهم.

از وقتی دخترک تصمیم گرفته تنها رمانش را در چهل سالگی منتشر کند، کارهای مختلف در فضاهای
متفاوت را بیشتر میپذیرد. دلش میخواهد مدام آدمهای بیشتری را ببیند. با آدمهای متفاوتتری کار کند. در فضاهای مختلفی نفس بکشد و … مدام به آدمها و قابلیتهایشان برای عبور از کوچه پس کوچه های داستان رمانش، نگاه میکند… وقتی بعضی آدمهایی را که جان میدهند برای یک شخصیت کوچولوی رمانش (که مثلاً بیایند از یک گوشهی داستان رد شوند!) پیدا میکند، ذوق زده میشود. با دقت بیشتری زیر نظرشان میگیرد… کلاً مدتی است که دنیا برای دخترک طور دیگری شده است. یک جور عجیب و غریبی گاهی!
متفاوت را بیشتر میپذیرد. دلش میخواهد مدام آدمهای بیشتری را ببیند. با آدمهای متفاوتتری کار کند. در فضاهای مختلفی نفس بکشد و … مدام به آدمها و قابلیتهایشان برای عبور از کوچه پس کوچه های داستان رمانش، نگاه میکند… وقتی بعضی آدمهایی را که جان میدهند برای یک شخصیت کوچولوی رمانش (که مثلاً بیایند از یک گوشهی داستان رد شوند!) پیدا میکند، ذوق زده میشود. با دقت بیشتری زیر نظرشان میگیرد… کلاً مدتی است که دنیا برای دخترک طور دیگری شده است. یک جور عجیب و غریبی گاهی!دخترک موجودی سه حساب بانکیاش را که چک کرد، دچار افسردگی شد. تصمیم گرفت کارهایی که الان میکند را رها کند. برود یک پارتی خوب جور کند بلکه بتواند یک شغل مسخرهی کسالتبار اما با حقوق ماهیانهی حداقلی، داشته باشد… دخترک عاقل شده است انگار!…



