هماکنون در حال مرور بایگانی برچسب ‘زندگی’ میباشید.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی وقت رفتن به دانشگاه، دوستت زنگ بزند که کجایی؟! کی میرسی به ایستگاه سرویسها؟! بعد منتظرت بماند تا با هم بروید.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی از صبح تا شب دانشگاه باشی ولی خسته و کسل نشوی. بین کلاسها با دوستانت بنشینی به خنده و شوخی و حرفهای جدی البته. یعنی یک گروه باشید و هر کدامتان حرفی برای همه داشته باشد که حوصلهتان سرنرود و دانشگاه برایتان لذت بخش باشد.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی درس خواندنهای گروهی. یعنی تا صبح برای یک پروژه بیدار نشستن با دوستان.
زندگی دانشجویی یعنی سه نفر باشید با سه عقیده و رشته و هدف متفاوت ولی همهتان بخواهید در یک رشته و دانشگاه در مقطع کارشناسی ارشد ادامه تحصیل بدهید بعد هی با هم سر اول، دوم و سوم شدنتان کل کل کنید!
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی زندگی خوابگاهی یا خانه دانشجویی.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی موقع برگشتن از دانشگاه، بروید همهتان آخر اتوبوس روی بوفه بنشینید. بخندید شوخی کنید. با چشم و ابرو حرف بزنید. از رویاهایتان بگویید. با هیجان از چلچراغ و ایراندخت و بی بی سی فارسی و نویسندگان و روزنامهنگاران محبوبتان حرف بزنید. چرت و پرت بگویید و کر کر خنده راه بیاندازید و سر این که کدامتان قرار است کجای کرهی خاکی و با کی بروید، کل کل کنید.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی گروه، تیم، یعنی پروژه یعنی درسهای به دردبخور، یعنی عاشق راه و خود دانشگاه بودن.
دخترک گاهی که تنهاست و غمگین، تمام راه رفت و برگشت دانشگاه تا خانه را مجله میخواند یا هدفون در گوشش میگذارد، چند آهنگ متناسب حال، گوش میدهد و رویابافی میکند… دخترک منتظر است روزی، این مزه مزه کردنها تبدیل بشوند به تجربهی کامل و واقعی زندگی دانشجویی!
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی از صبح تا شب دانشگاه باشی ولی خسته و کسل نشوی. بین کلاسها با دوستانت بنشینی به خنده و شوخی و حرفهای جدی البته. یعنی یک گروه باشید و هر کدامتان حرفی برای همه داشته باشد که حوصلهتان سرنرود و دانشگاه برایتان لذت بخش باشد.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی درس خواندنهای گروهی. یعنی تا صبح برای یک پروژه بیدار نشستن با دوستان.
زندگی دانشجویی یعنی سه نفر باشید با سه عقیده و رشته و هدف متفاوت ولی همهتان بخواهید در یک رشته و دانشگاه در مقطع کارشناسی ارشد ادامه تحصیل بدهید بعد هی با هم سر اول، دوم و سوم شدنتان کل کل کنید!
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی زندگی خوابگاهی یا خانه دانشجویی.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی موقع برگشتن از دانشگاه، بروید همهتان آخر اتوبوس روی بوفه بنشینید. بخندید شوخی کنید. با چشم و ابرو حرف بزنید. از رویاهایتان بگویید. با هیجان از چلچراغ و ایراندخت و بی بی سی فارسی و نویسندگان و روزنامهنگاران محبوبتان حرف بزنید. چرت و پرت بگویید و کر کر خنده راه بیاندازید و سر این که کدامتان قرار است کجای کرهی خاکی و با کی بروید، کل کل کنید.
زندگی دانشجویی برای دخترک یعنی گروه، تیم، یعنی پروژه یعنی درسهای به دردبخور، یعنی عاشق راه و خود دانشگاه بودن.
دخترک گاهی که تنهاست و غمگین، تمام راه رفت و برگشت دانشگاه تا خانه را مجله میخواند یا هدفون در گوشش میگذارد، چند آهنگ متناسب حال، گوش میدهد و رویابافی میکند… دخترک منتظر است روزی، این مزه مزه کردنها تبدیل بشوند به تجربهی کامل و واقعی زندگی دانشجویی!

دارم فکر میکنم اگر همین الان، به یک باره عاقل (دیوانه؟!) شوم و دیگر حرف و عقیدهی هیچ بنیبشری برایم مهم نباشد، چه میکنم؟! خیال ِ خوشی است… یک جور آزادی بی قید و شرط!… من و لپتاپ و دوربین و ویسریکوردر و اینترنت و سفر! این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی میخواهم. مسخره است!…
بعد فکر میکنم اگر اوضاع کمی بهتر باشد… درس خواندن در یک فضای دیگر. بدون دغدغههای مصنوعی… زندگی روزانهام با دوچرخه سواری صبحگاهی در جاده خوشگل و سرسبزی که منتهی میشود به دانشگاه شروع میشود. تا عصر، با رشتهای که عاشقانه دوست دارم، زندگی میکنم و عصرها تا شب روی پروژههای کاری که خلاصه میشوند به نوشتن و عکاسی کار میکنم. این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی میخواهم! مسخره است …
بعد فکر میکنم اگر اوضاع کمی بهتر باشد… درس خواندن در یک فضای دیگر. بدون دغدغههای مصنوعی… زندگی روزانهام با دوچرخه سواری صبحگاهی در جاده خوشگل و سرسبزی که منتهی میشود به دانشگاه شروع میشود. تا عصر، با رشتهای که عاشقانه دوست دارم، زندگی میکنم و عصرها تا شب روی پروژههای کاری که خلاصه میشوند به نوشتن و عکاسی کار میکنم. این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی میخواهم! مسخره است …

ساعت مچیام یک و چهل و پنج دقیقهی نیمه شب را نشان میدهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر میرسید به ما!… «راحت زندگی میکنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور را عمیقا درک کردهام و دلم برایش تنگ شده؛ برای تمام فضاهایی که چند روز، شبیه یک خواب، تجربهشان کردم…
و حالا بر این اعتقادم پای میفشارم که محل زندگی، کار و تحصیل آدم باید جدا باشد. روابط خانوادگی، کاری و دوستانه باید کمترین تداخل را داشته باشند. این طوری آدم میتواند خودش را بیشتر کشف کند. میتواند زندگی را در وجوه مختلف و متفاوتی تجربه کند. میتواند آدمهای متفاوتی را بشناسد، در فضاهای مختلف به دنبال خودِ بهترش بگردد و مدام باورهایش را و روش زندگی کردنش را ادیت کند… میخواهم «زندگی» کنم. بدون دغدغههای مصنوعی!… «زندگی»ها!…

و حالا بر این اعتقادم پای میفشارم که محل زندگی، کار و تحصیل آدم باید جدا باشد. روابط خانوادگی، کاری و دوستانه باید کمترین تداخل را داشته باشند. این طوری آدم میتواند خودش را بیشتر کشف کند. میتواند زندگی را در وجوه مختلف و متفاوتی تجربه کند. میتواند آدمهای متفاوتی را بشناسد، در فضاهای مختلف به دنبال خودِ بهترش بگردد و مدام باورهایش را و روش زندگی کردنش را ادیت کند… میخواهم «زندگی» کنم. بدون دغدغههای مصنوعی!… «زندگی»ها!…





