کنکور ارشد دادن امسال برای من شبیه یک جوک همراه با تجربیات مختلف بود!
ت.یک: دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان، حوزه‌ی مزخرفی بود به شدت! ما در زیرزمین بودیم. سرما از یک طرف و نفهمی حداقل نیمی از مراقبین و مسئولین از طرف دیگر حسابی روی نرو بود! مراقبین محترم تمام طول جلسه به رژه در طول و عرض سالن و کشاندن میز چای از ابتدا تا وسط سالن و چای رساندن به مراقبین و گپ زدن با هم مشغول بودند. فکر کنم این نود دقیقه برای آنها خیلی زودتر گذشت تا برای ما!:( این اعلام وظایف مراقبین در طول امتحان هم همیشه برای من محل سوال بوده! نمی‌دانم چرا به جای اینکه هی وسط جلسه تمرکز آدم را از بین ببرند، یک چارت وظایف نمی‌دهند دست مراقبین و تمام! راستی نکته نمکین جلسه این سکانس بود: در بلندگو اعلام می‌شود:«اقای منتظر القائم با شما سخن می‌گویند.»… «با سلام به داوطلبین محترم… در ضمن خواهران محترم چون مراقبین شما مرد هستند لطفاً حجاب اسلامی را رعایت کنید. ان‌شال… از مواهب آن بهره‌مند شوید…» یعنی آدم دلش می‌خواهد یک «بدون شرح» زیرنویس برود زیر کلام گهربار این آقا! البته من به هیچکدام از این وضعیت‌های زیبا اعتراضی نکردم چون حواسم جای دیگری بود و نتیجه این کنکور هم برایم سرنوشت ساز نبود.
ت.دو: سوالات آمار و مدیریتش را اگر درسهای کارآفرینی و آمار یکی که تا حالا پاس کرده‌ام را دقیق‌تر خوانده بودم، بهتر جواب می‌دادم. اسان بود.
نتیجه اینکه تصمیم گرفتم توجه ویژه‌ای به درس آمار و احتمال دوی این ترم مبذول دارم!
ت.سه: مسیر پرترافیک، پیاده‌روی طولانی از در شمالی تا دانشکده ادبیات و وضعیت بد حوزه یک طرف و ورم کردن پلکهایم هم یک طرف! فکر کن! لنز گذاشته بودم و تا دم در حوزه عینک آفتابی زده بودم. وقتی عینک را برداشتم حس کردم پلک چپ ورم دارد! موبایل را تحویل دادم به ضمیمه دویست تومان حق نگهداری(که پدیده‌ی جالب و تازه‌ای بود!) از راه پله‌ها که بالا می‌رفتم از دختری پرسیدم پلکم چیزی شده؟! گفت: نه! نگران نباش. تو هم مثل من حساسیت داری. بزار فوت کنم… فایده نداشت. توصیه کرد بروم چشمم را با آب سرد بشویم. خلاصه با مصیبت صندلی را پیدا کرده‌ام و امتحان را در وضعیت مزخرفی که شرح آن رفت، دادم و تمام. وقتی رسیدم خونه، نیم، یک ساعتی خوابیدم بلکه ورم پلکها خوب شود که نشد و بدتر شد. مجبور شدیم برویم کلینیک تخصصی چشم پزشکی که نمی‌دانم چرا رفته‌اند آن سر دنیا ساخته‌اندش! دانشجویان محترم چشم پزشکی(از اینجا تابلو بود دانشجویند که همه‌شان مهر یک خانم دکتر غایب را می‌زدند پای نسخه‌ها!) هم بعد از عملیات محیرالعقول معاینه، متفق‌القول به این نتیجه رسیدند که اتفاق خاصی نیفتاده فقط شاید مربوط به مایع جدید لنز است(که البته دو هفته است دارم زش استفاده می‌کنم!) خلاصه اینکه آخر معلوم نشد چه اتفاقی افتاده بود و امروز هم پلکها به حالت قبلی بازگشته‌اند!
ت.چهار: جلسه که تمام شد دوست جون را که قرار است با هم سال دیگه یا سال بعدش، ارتباطات روزانه علامه طباطبایی یا اگه نشد، دانشگاه تهران قبول شویم، دیدم و تمام راه را درباره مسایل مختلف از روانپریشی اساتید  گرفته تا آمدن خاتمی و نامه میرحسین موسوی و حتی فاطمه رجبی در «خورشید در ثانیه‌های طلایی» گپ زدیم. گپ باحالی بود. همه مسایل مملکت حل شد!:دی

|+|به اشتراک گذاری: 1 مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: ا
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط:ا

Advertisements