لازم نیست اتفاق عجیب و خارق‌العاده‌ای بیفتد، لازم نیست  همه چیز بر وفق مراد باشد، لازم نیست ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار باشند تا طعم شیرین خوشبختی را با تمام وجود حس کنی!
فقط یک اتفاق، یک اتفاق کوچک می‌تواند بهانه‌ای باشد برای لمس شادی، لمس خوشبختی… یک اتفاق، اتفاقی به کوچکی یک دوستی چند دقیقه‌ای با یک دختربچه‌ی شیرین در اتوبوس حتی!
دخترکی با موهای بلند دم‌موشی و بلوز صورتی و شلوار لی… درست صندلی جلوی من نشسته، بر می‌گردد و زیرچشمی نگاهم می‌کند. لبخند می‌زنم و چشمک… لبخند می‌زند و برمی‌گردد به طرف مادرش… چند دقیقه بعد دوبار برمی‌گردد. لبخند می‌زنم. خم می‌شوم به طرفش:«اسمت چیه؟!»
دخترک: آنیتا!
من:چه اسم قشنگی!
دخترک: اسم تو چیه؟!
من:نفیسه!
دخترک: فامیلی‌ت چیه؟!
من: فامیلیم رمزیه! حدس بزن. اگه گفتی…
دخترک: اسم مامانت چیه؟
.
.
.
نگاهم می‌کند. موقع پیاده شدن است. دست تکان می‌دهم. بعد از روی صندلی بلند می‌شوم. به کنار صندلی‌اش که می‌رسم، بلند می‌گوید:«خدافظ نفیسه!» و با لبخند دست تکان می‌دهد. می‌خندم، برایش بوس می‌فرستم و پیاده می‌شوم.
اصلاً مهم نیست که به کلاسم دیر رسیده‌ام. هیچ چیز دیگری هم مهم نیست برایم در این لحظه! حس می‌کنم خوشبختم. حس می‌کنم پر از انرژی‌ام. چه قدر آسمون امروز آبیه! مرسی آنیتای عزیزم:) 
Advertisements