ساعت مچی‌ام یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر می‌رسید به ما!… «راحت زندگی می‌کنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور را عمیقا درک کرده‌ام و دلم برایش تنگ شده؛ برای تمام فضاهایی که چند روز، شبیه یک خواب، تجربه‌شان کردم…
و حالا بر این اعتقادم پای می‌فشارم که محل زندگی، کار و تحصیل آدم باید جدا باشد. روابط خانوادگی، کاری و دوستانه‌ باید کمترین تداخل را داشته باشند. این طوری آدم می‌تواند خودش را بیشتر کشف کند. می‌تواند زندگی را در وجوه مختلف و متفاوتی تجربه کند. می‌تواند آدم‌های متفاوتی را بشناسد، در فضاهای مختلف به دنبال خودِ بهترش بگردد و مدام باورهایش را و روش زندگی کردنش را ادیت کند… می‌خواهم «زندگی» کنم. بدون دغدغه‌های مصنوعی!… «زندگی»ها!…

Advertisements