گاهی وقت‌ها هست که بعد از چند اتفاق خاص، یک سری «موانع» را در ذهنت کشف می‌کنی که تا این زمان اصلا به نظرت «مانع» نمی‌آمدند یا شاید هم اصلاً «مانع» نبودند. بعد می‌خواهی تمام تلاشت را به کار بگیری که حذف یا تعدیل‌شان کنی چون می‌دانی که خیلی از انرژی‌هایت پشت آنها تلف شده و می‌شود…
گاهی وقت‌ها هست که حس خوبی نداری. نگرانی، غمگینی، هی می‌خواهی کاری بکنی و نمی‌شود. هزار تا کار داری ولی هیچ کدام را نمی‌توانی حتی شروع کنی. اصلا می‌ترسی از شروع کردن. مدام به تعویق‌شان می‌اندازی درحالی که استرس انجام ندادن‌شان دیوانه‌ات می‌کند. می‌نشینی به جست و جوی دلایل… چرا من این طوری‌ام؟ چرا این طوری شدم؟!… به خودم اطمینان ندارم؟ روش‌های حل مسئله را درست بلد نیست؟ آن‌قدر مسئله برای خودم تعریف کرده‌ام که در صورت‌ها گم شده‌ام
قبل از اینکه حتی بتوانم به جواب‌ دادن فکر کنم؟ چه «موانعی» این وسط هستند که باید محو یا کمرنگ‌شان کنم؟! از روی کدام پل‌ها باید رد شوم و کدام‌ها را باید خراب کنم که مبادا هوس گذشتن از رویشان به سرم بزند؟! خودم کجا ایستاده‌ام حالا در محور زمان؟! خودِ آرمانی‌ام «دقیقاً» کجاست و خود «فعلی»ام کجا؟! چه هزینه‌هایی باید بدهم برای میل به خودِ بهتر؟!.. فلان کار، صعود است یا سقوط؟ اصلا چه طور می‌شود دید همه‌جانبه پیدا کرد؟ چه طور می‌شود از بالا به مسایل نگاه کرد به جای اینکه درون مسئله گم شد؟!… زندگی چیز پیچیده‌ایست‌ها! 
Advertisements