دخترک گفت که می‌خواهد مستقل باشد.
و دلایل مسخره‌ی زیادی وجود داشت. دخترک دوست داشت هر وقت شب‌ها کلمه‌ها خواب را از سرش ربودند، بی‌خیال، بلند شود. چراغ‌ها را روشن کند. یک آهنگ ملایم بگذارد. یک ظرف میوه، کمی شکلات و معجون مایلو و شیر بیاورد بگذارد روی میز کنار کامپیوتر و تا دیر وقت، هر زمان که خواب دوباره بیاید، بیدار بماند، به کارهای آنلاینش برسد، وبگردی کند و بنویسد چون گاهی شب‌ها، انگشتانش شوق بیشتری برای نوشتن دارند. دلش می‌خواست هر وقت که اراده کرد، بی‌بی‌سی پرشیا نگاه کند، بی‌خیال جومونگ و ام‌بی‌سی‌ها! دلش می‌خواست تمام خانه را به سلیقه‌ی خودش تزئین کند. جا به جا گل طبیعی بگذارد. کتابخانه‌ی چوبی کنار حال باشد. دیوارها رنگ‌های ملایم متنوع داشته باشند و پرده‌ها و مبل‌ها و تابلوهای روی دیوارها… دوست داشت… دوست داشت…
خندیدند. به رویای دخترک خندیدند. جدی‌اش نگرفتند…
دخترک ناراحت شد ولی می‌دانست که آنها تقصیر ندارند. آنها خیلی زودتر از آنکه «رویای مستقل شدن» را درک کنند، مستقل شده‌اند.
Advertisements