دخترک داشت در ذهنش می‌نوشت. این کاری بود که همیشه وقتی مجبور بود تنها قدم بزند و ام‌پی‌4اش شارژ نداشت، انجام می‌داد. داشت فکر می‌کرد که دیگر هیچ احساس تعلقی نسبت به شهرش (کشورش؟!) ندارد. دیگر از قدم زدن در خیابان‌های شهر، از راه رفتن در چهارباغ لذت نمی‌برد. مدتها بود می‌خواست یک شلوار لی بخرد اما حوصله‌ی پاساژگردی هم نداشت. دلش با مردم شهرش نبود. وقتی در جاهای شلوغ راه می‌رفت، فقط پر از حس تنفر، ترحم و کسالت می‌شد. از آب و هوای شهرش هم بدش می‌آمد. دخترک مدتها بود دیگر پاییز و زمستان را دوست نداشت. اصلاً از فرهنگ و رفتارهای اجتماعی مردم شهرش هم خسته شده‌بود و این حس‌ها هیچ ربطی به اتفاقات سیاسی اجتماعی این اواخر و به خشکی زاینده رود و به متلک سخیف آن مردک که با صدای بلند و خالی از هر گونه شرم، در یکی از شلوغ‌ترین نقاط شهر نثار دختران عابر می‌کرد، نداشت. به هیچ وجه. اصلاً. مشکل از خود دخترک بود حتماً!
Advertisements