از وقتی دخترک تصمیم گرفته تنها رمانش را در چهل سالگی منتشر کند، کارهای مختلف در فضاهای متفاوت را بیشتر می‌پذیرد. دلش می‌خواهد مدام آدم‌های بیشتری را ببیند. با آدم‌های متفاوت‌تری کار کند. در فضاهای مختلفی نفس بکشد و … مدام به آدم‌ها و قابلیت‌هایشان برای عبور از کوچه پس کوچه ‌های داستان رمانش، نگاه می‌کند… وقتی بعضی آدم‌هایی را که جان می‌دهند برای یک شخصیت کوچولوی رمانش (که مثلاً بیایند از یک گوشه‌ی داستان رد شوند!) پیدا می‌کند، ذوق زده می‌شود. با دقت بیشتری زیر نظرشان می‌گیرد… کلاً مدتی است که دنیا برای دخترک طور دیگری شده است. یک جور عجیب و غریبی گاهی!
Advertisements