باورم نشد. دیروز که داشت کل ماجرا را تعریف می‌کرد، باورم نشد. حس می‌کردم دارم یک داستان می‌خوانم؛ یک پست وبلاگ! حرف زدم. حرف زد. حرف زدیم و من هم‌چنان فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم!

روراست است. صادق است و بی‌شیله پیله. نه فقط با من که با همه، با او هم! دلسوز هم هست؛ یک خصوصیت دردسرساز. برایم گفت و من تمام سعی‌ام را کردم که جایی از حرف‌هایم توی ذوقش نزند. نزد انگار. البته فهمیدم که از آن چیزی که نشان می‌دهد، منطقی‌تر است. خیلی چیزهای دیگر هم درباره‌اش فهمیدم. کاش زودتر با هم حرف می‌زدیم. کاش یک ماه زودتر رفیق می‌شدم با او که نزدیک است و دوستش دارم و برایش آینده‌ای روشن می‌خواهم. اصلاً تقصیر من هم هست. چرا نفهمیدمش؟! چرا راهنمایش نبودم؟! چرا …

ترسیدم. می‌ترسم. نگرانم. اصلاً دارم می‌میرم از نگرانی. چه طور باید بگویم؟ چه طور می‌شود این داستان را ختم به خیر کرد. یا حداقل ختم به شر نکرد؟!  دارم سعی می‌کنم حرکت بعدی را درست بردارم. دارم سعی می‌کنم منطقی و اصولی و هوشمندانه بازی کنم. حرکت اول خوب بود. کاش بتوانم بازی را مات یا اگر نشد، حداقل پات کنم!

Advertisements