دخترک داشت دیوانه می‌شد. دخترک خسته شده بود. مخلوطی از استرس، روزمرگی، خستگی و کسالت داشت دخترک را از پا درمی‌آورد. برای همین بود که تمام تلاشش را کرد تا برود و رفت. نفس کشید. تجربه کرد. تنها ماند. خودش بود. خودش را پیدا کرد و برگشت. وقتی برگشت، باران می‌آمد و دخترک حس خوبی داشت. تازه شده بود. داشته‌هایش را می‌دید. چشمانش طور دیگری می‌دیدند و ذهنش آسوده شده بود. لبخند زد و آرام درب خانه را باز کرد…
Advertisements