ماماان! بابا تولدش، مرداده. مرداد! بابا شیره. منم ماهی‌ام. ماهی…
دخترک سرش را از روی مجله برگرداند سمت صدای کودکانه‌ی شیرینی که خیلی معصومانه این جملات را بلند، ادا کرده بود…  مادر، پسرک موخرمایی‌اش را بغل کرد و آمد دو صندلی آن طرف‌تر نشست… دخترک لبخند زد و دوباره مشغول خواندن مجله شدن؛ ایراندخت، صفحه‌ی خبرنگار.سردبیر…
Advertisements