همین چند دقیقه پیش، در آخرین روز سال 88 و درست موقعی که دخترک در ماشین نشسته بود، یک جعبه شیرینی و یک ماهی قرمز در دستش گرفته بود و پاهایش را طوری کنار کوزه‌های گل که چند لحظه پیشش خریده بودند، گذاشته بود که نیفتند، تلفنش زنگ زد و با اولین پیشنهاد کار برای سال 89 که یک پروژه‌ی کاری ده روزه‌ی فوق‌العاده جالب و وسوسه برانگیز بود، غافلگیر شد به شدت! حالا دخترک مانده و هزارتا فکر و نقشه برای دودر کردن دانشگاه در سال جدید!
سال من، خوب باش و مهربون با من، لطفاً!:)

Advertisements