رفتیم جزیره‌ی بازی. اول نشست جلوی بوم نقاشی. خودش را کشید مثل همیشه با لباس صورتی. بعد رفتیم غرفه‌ی نمایش. لباس خانم گاوه را پوشید و با چند بچه‌ی دیگه نمایش اجرا کرد. بعد ذوق زده دوید رفت توی غرفه‌ی گل بازی، دختر گفت: «ببخشید خاله، گلمون تموم شده.» رفتیم غرفه‌ی حیوانات. کفش‌هایش را درآورد، دمپایی‌های صورتی را انتخاب کرد، پوشید، دوید توی غرفه. لاکپشت را برداشت. آورد جلو تا من از خودش با لاکپشت، عکس بگیرم. بعد بره‌ی سفید کوچولو را ناز کرد، از خرگوش ترسید و طرفش نرفت.

صدایش زدیم، آمد دوید رفت غرفه‌ی ماهی گیری. اول چند تا ماهی پلاستیکی گرفت بعد ماهی‌های قرمز کوچولو را با آبکش گرفت انداخت توی ظرف. بادکنک جایزه‌اش را از توی پلاستیک دست دختر، انتخاب کرد؛ صورتی! شارژ دوربینم تمام شد. عمو خوشرنگ داشت برای بچه‌ها برنامه اجرا می‌کرد. هوا یه کم سرد بود. رضایت داد بریم. بستنی خریدیم؛ بستنی قیفی صورتی. گفت:«مامان، من فردام میام». خندیدم. بوسیدمش. گفتم:« خاله، دیدی؟! نگفت مامان منو فردام بیار!»
Advertisements