تا حالا آرزو کردی…
 همین الان بشی یه دختر  24ساله‌ی خیلی معمولی. به جای اون همه آرزو و خواب و خیال و رویا، دست بچه تو بگیری، بدو بدو بذاریش مهدکودک بری سر کار برگردی. بدو بدو شام درست کنی و … سر ماه 300 تومن حقوق بگیری، بدو بدو با خوشحالی بری یه وسیله‌ی آشپزخونه بخری یا اون انگشتره که چشمتو گرفته یا اصن یه سکه که بمونه برای روز مبادا؟!
تا حالا آرزو کردی…
همین الان بشی یه دختر 24 ساله‌ی خیلی خیلی معمولی. به جای این همه آرزو و خواب و خیال و رویا. صبح با صدای گریه‌ی بچه‌ت بیدار شی. تا شب باهاش سروکله بزنی.ناهار درست کنی. شام بپزی. به فکر قبض آب و برق و تلفن باشی و پس‌انداز برای خریدن قسطی ماشین و جور کردن پول اجاره خونه؟!
تا حالا آرزو کردی…
نه دوست ندارم اینو اینجا بنویسم…

دختر را توی پیاده‌رو دیدم. مقنعه و چادر مشکی. موهای مشکی‌ش بیرون بود، نامرتب. چادر را زده بود زیربقل. تپل بود و به نظر بیست و دو سه ساله. انگشترش یه قلب پلاستیکی صورتی بزرگ بود.  من را ندید. اما من بهش لبخند زدم همین‌طور که از کنارش گذشتم. بعد برای خودم تصورش کردم وقتی انگشترو خریده، یا وقتی کادو گرفتدش. وقتی دستش کرده و اومده توی خیابون… دوسش داشتم. حسشو دوست داشتم…

Advertisements