دخترک دیشب هم خوابش نبرد. شده عین پیرزن‌ها و پیرمردها که حس می‌کنند وقت زیادی ندارند، خوابشان نمی‌برد. تا می‌آید بخوابد هزارتا فکر و نقشه می‌ریزد توی سرش و چشم‌هایش خستگی را یادشان می‌رود.
دخترک نشست به درست کردن سایتی که تازگی‌ها مدیریتش را برعهده‌اش گذاشته‌اند. وسط این کار، رفت سراغ نوشتن مطلب ستون هفتگی‌اش که فردا تا ظهر باید تحویل می‌داد. بعد همین‌طور اتفاقی رسید به این مطلب درباره‌ی شهر آکسفورد. سحر شده بود دیگر. تند تند، یک نفس خواندش. غذایش را خورد. اذان گفتند. چند ساعت خوابید.
بلند شد آمد مطلبش را نوشت، فرستاد. بعد با ذوق و شوق رفت سفرنامه‌ی لندن را خواند. بعد رسید به این گنجینه‌ی دوست‌داشتنی. عشق کرد با خواندن تجربه‌هایی که تجربه‌کردنشان  به رویا می‌مانند برایش. می‌رسد روزی؟!
پ.ن) فکر کنم حدود 5 ساعت و نیم شد که از صفحه‌ی اول رسیدم صفحه‌ی آخر همین الان.
Advertisements