همه جمع شدیم. آش رشته خوردیم. حرف زدیم. خندیدیم. همه چیز خوب پیش رفت. حتی موقع خداحافظی هم همه چیز عادی بود. داشت تمام می‌شد که خنده‌های پنهان‌کننده‌ی اشک‌ها شروع شدند. چند نفر رفتند بیرون. مادربزرگ ولی طاقت نیاورد. بی‌صدا اشک ریخت در آغوش نوه‌اش. آرام که شد بقیه هم چشم‌هایشان را آرام پاک کردند. دوباره همه خندیدم و خداحافظی کردیم. فقط سه روز مانده به رفتنش. عادت نمی‌کنند به دوری. عادت می‌کنیم؟! 
Advertisements