دوتایی قدم می‌زدیم.  هر دو خسته بودیم.  گفتم بیا شیطونی کنیم. الان یه حسی دارم که دلم می‌خواد شیطونی کنم. مثلاً اینجا وایسیم ژست خل خلی بگیریم، عکس بگیریم. یا اگه یه پسر خوشگل اومد رد شد، بهش بگیم بیاد باهامون عکس بگیره مثلاً! فضا تازه بود. آدم‌ها تازه و ناآشنا؛ شبیه مجسمه‌های متحرک که از کنار ما رد می‌شوند اما ما را نمی‌بینند! نگاه کرد گفت: بی‌خیال! چیزی نگفتم. بستنی خریدیم و دنبال گیت گشتیم… 
Advertisements