به وجد آمده بودم. با ذوق گفتم: من دوست دارم اینجا یه عااالمه عکس بگیرم.
سریع گفت: اما من دوست دارم تنهایی قدم بزنم و فقط نگاه کنم. همین!
چیزی نگفتم.
جلوی یکی از مهمترین مجسمه‌ها که رسیدیم. گفت خب بیا ازت عکس بگیرم اینجا. اصرار کرد. قبول نکردم.
شوخی کرد. حرف زد. سرد جوابش را دادم. خداحافظی کردم و با خیل عظیم تجربیات تنهایش گذاشتم. خودم تمام آن شصتاد کیلومتر را قدم زدم. سلف پرتره گرفتم! به آدم‌ها نگاه کردم. خسته شدم. ناهار خوردم.
آمد زد سر شانه‌ام. با خنده و شوخی. دوباره پیشنهاد کرد که با فلان تابلو عکس بگیرم. لبخند زدم و رد کردم. عکس‌های خوبی در موزه دارد. ایستاده لبخند زده و با تابلوها و مجسمه‌ها عکس گرفته.
آدم‌ها همیشه ناامیدم می‌کنند برای همین همیشه فقط روی خودم حساب می‌کنم.
به هر حال… مهم نیست.

Advertisements