You are currently browsing the category archive for the ‘.::. بلاگرول .::.’ category.

دخترک هیچ وقت تا به حال این همه عاشقانه این رود را به تماشا ننشسته بود…

Advertisements
دخترک ساده است. روراست است. یکرنگ است. و با کسانی که فکر می‌کند، ظرفیتش را دارند، راحت.  همین خصوصیاتش هم دلیل خیلی از شکست‌هایش بوده. دخترک دارد سعی می‌کند که یکرنگ و روراست و صادق نباشد. دخترک دارد سعی می‌کند که در محیط‌های متفاوت رنگ عوض کند. دخترک دارد تجربه می‌کند. دارد یاد می‌گیرد که به فراخور محیط، در پوششش اغراق کند و در صحبت کردن و ابراز عقیده‌اش و در رفتار و لحن صحبتش. دخترک خسته است از این فضاها و آدم‌ها اما باید تحمل کند کمی دیگر. فقط کمی شاید! 
دخترک مدت‌ها بود تمرین می‌کرد که بشنود. مدام سعی می‌کرد حرف‌ها و احساسات آدم‌ها را بشنود، بدون قضاوت، بدون پیش‌داوری. و دخترک شنونده‌ی خوبی شده بود یا حداقل خودش این طور حس می‌کرد. اما مشکل اینجا بود که دخترک کسی را نداشت که گفتن را با او تمرین کند و همین مسئله بود که گاه‌گاه غمگین و سرگردانش می‌کرد…
دخترک رو کرد به مرد. گفت:«ببخشید آقای […] تقریباً از یک ماه پیش امر فرمودین که مطالب بدون اسم کار بشن. می‌خواستم ببینم دلیلش چی بوده؟»
مرد مستقیم به چشمهای دخترک نگاه کرد. گفت:«بله. چون شده بود اسم‌نامه به جای روزنامه. هر کس از در می‌اومد تو، می‌گفت اسم منم بزنین. اسم پسرخاله‌مو بزنین…»
 دخترک با تعجب گفت:« اما همون موقع هم اگر آمار می‌گرفتیم تعداد مطالب اسم‌دار خیلی کمتر از مطالب بی‌اسم بود. مثلاً صفحه‌ی ما حداکثر فقط 2 تا اسم می‌خورد؛ ستون من و گزارش اصلی صفحه. صفحه‌ی آخر، حداکثر یک اسم. در کل فقط بعضی از گزارش‌ها و مصاحبه‌ها اسم می‌خورند…»
مرد گفت:« حالا شما اصرار دارید که حتماً اسمتون باشه؟!»
دخترک لبخند زد و گفت:« خب من بیشتر به خاطر این که وقتی بخواهم برای جایی نمونه کار بفرستم، درگیر پروسه‌ی طولانی تایید نشم می‌خواهم اسمم باشه. البته دلیل دیگرش هم اینه که خب متاسفانه تعدادی مطالب کپی-پیستی در روزنامه هست که اونا معمولاً بدون اسم کار میشن و من دوست ندارم فکر کنن مطلبم کپی-پیستیه.»
مرد گفت:«مگه برای چند جا شما می‌خواین مطلب بفرستید؟» و خندید. بعد ادامه داد:« اصلاً خیلی بهتره که مطالب بدون اسم باشن. اگه اسم داشته باشن، ممکنه برای نویسنده مشکل پیش بیاد. اما وقتی اسم نباشه، اگه کسی اومد گفت اینو کی نوشته می‌شه یه طوری سر و ته قضیه را هم آورد. میشه گفت نویسنده رفته مسافرت، نیست…»
دخترک گفت:« خب شما خودتان سالهاست که خبرنگارین. به نظرتون وقتی اسم نویسنده‌ها بالای مطلبشون باشه، احساس مسئولیت بیشتری نمی‌کنند؟ بهتر نمی‌نویسند؟»
 مرد گفت:« من خودم سال‌هاست دارم کار می‌کنم. هیچ وقت هم هیچ‌جا اسمم را نزدم. اصلاً خوشم نمی‌اومد اسم بزنم…»  بعد ادامه داد که:«
اما حالا تو همین هفته داریم یه برنامه‌ای
براش می‌ریزیم که اونایی که به‌شون پول می‌دیم، اسمشون را نزنیم. اونایی
که به‌شون پول نمی‌دیم، مطلبشونو اسم بزنیم و اونایی هم که می‌خوان
مطالبشون با اسم کار بشه، قسمتی از حق‌التحریرشون کم بشه.»

 دخترک نمی‌خواست بحث کند. هم می‌دانست بی‌فایده است و هم نمی‌خواست ستون کوچک دوست‌داشتنی‌اش فنا شود.
دخترک دوست داشت به مرد بگوید فرقش با او این است که عاشقانه کار می‌کند. روزنامه‌نگاری و نوشتن برایش فقط  کار نیست. خودِ خودِ زندگیست.
دخترک دوست داشت بگوید. نمی‌فهمد این «بخل» بیش از اندازه را. نمی‌فهمد که چرا برخی نشریات خودشان، به چهره شدن نویسنده‌شان کمک می‌کنند و برخی می‌ترسند که چیزی به نویسنده‌شان برسد.
دخترک دوست داشت بگوید که خبرنویسی و کار برای برخی خبرگزاری‌ها را فقط به خاطر این که از مطالب بی‌نام و نشان خوشش نمی‌آید، قبول نکرده. دوست داشت بگوید عادت دارد همیشه خواندن هر نوشته را از نام نویسنده‌اش آغاز کند، گاهی برخی نوشته‌ها را فقط به خاطر نویسنده‌شان می‌خواند و رغبتی به خواندن نوشته‌های بی‌نام و نشان ندارد. دوست داشت بگوید که کار کردن در این روزنامه، با آن امکانات کم و حق‌التحریر ناچیز را به خاطر این هنوز ادامه می‌دهد که ستون نویسی در روزنامه را به اندازه‌ی وبلاگ‌نویسی، به اندازه‌ی عکاسی، عاشقانه دوست دارد…
سفرنامه مالزی را در اینجا نوشته‌ام و در این دو (+.+) آلبوم به تصویرکشیده‌ام.
جزو آرزوهای کوچک اما بزرگ دخترک بود که با شلوار بلند و گشاد، تونیک آستین بلند کلاه دار خنک و کوله و صندل لاانگشتی برود سرکار و دانشگاه;)
این روزها، یکی از مهمترین سرگرمی‌های ژورنالیستی‌ام، «ایراندخت»خواندن است! ظاهر «شهروند امروز»گونه‌اش، «ضمیمه زنان»اش، گزارشهایش از دکوراسیون خانه‌ی آدمهایی که می‌شناسیم و حتی روش متفاوتشان برای چاپ تبلیغات را دوست دارم. یک جور مجله‌ی خانوادگی دوست‌داشتنی است. زرد نیست ولی مطالب زردی هم برای راضی کردن تمام سلیقه‌ها، دارد. خواندنش را مخصوصاً  به تمام خوانندگان مجلات مرحوم «زنان» و «شهروند امروز» به شدت توصیه می‌کنم.
نه می‌توان گفت، نه می‌شود نگفت از کلیدواژه‌های این‌روزها! از وقــاحت و شوک، از تخلف و خشم، از بات.وم و اعـتراض، از پرچم و  دسـتبند سـبز، از رسانه میـلی و رسانه ملی، از دروغ و فریاد، از زنجیره انسانی و شور… از اپیدمی سردرد و افسردگی این روزها، از مشترک گرامی و پیامک‌های نرفته و نُ سیگنال، از تعجب و خشم فراگیر، از فریادهای در گلو مانده و از میهن! میهن…  یاد «نون والقلم» می افتم. من دوست ندارم این روزها را!…
ساعت مچی‌ام یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر می‌رسید به ما!… «راحت زندگی می‌کنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور را عمیقا درک کرده‌ام و دلم برایش تنگ شده؛ برای تمام فضاهایی که چند روز، شبیه یک خواب، تجربه‌شان کردم…
و حالا بر این اعتقادم پای می‌فشارم که محل زندگی، کار و تحصیل آدم باید جدا باشد. روابط خانوادگی، کاری و دوستانه‌ باید کمترین تداخل را داشته باشند. این طوری آدم می‌تواند خودش را بیشتر کشف کند. می‌تواند زندگی را در وجوه مختلف و متفاوتی تجربه کند. می‌تواند آدم‌های متفاوتی را بشناسد، در فضاهای مختلف به دنبال خودِ بهترش بگردد و مدام باورهایش را و روش زندگی کردنش را ادیت کند… می‌خواهم «زندگی» کنم. بدون دغدغه‌های مصنوعی!… «زندگی»ها!…

حسادت مرا برمی‌انگیزند همه‌ی آنها که با رشته تحصیلی‌شان زندگی می‌کنند! می‌فهمی دختر؟!
من از ایران خواهم رفت! این را به خودم قول داده‌ام. از ایران خواهم رفت و در رشته‌ای که دوست دارم، تحصیل خواهم کرد و در جایی که آرزو دارم، کار خواهم کرد و بعد وقتی به حدی از استیبیلیتی رسیدم، با چشمانی اشکبار به میهن برخواهم گشت و حس‌ها و لذت‌های کودکی و نوجوانی را دوباره تجربه خواهم کرد! این را به تو و خودم قول می‌دهم! 
feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب