You are currently browsing the category archive for the ‘دخترک’ category.

دخترک امشب با بی‌بی‌سی فارسی زندگی کرد!
دخترک امشب حس‌های عجیبی را با «مستند خانواده در تبعید» تجربه کرد و ایده‌های تازه‌ای گرفت…
دخترک امشب به وجد آمد با مستند «شجریان، پژواک روزگار» و به خیل عظیم طرفداران سرسخت استاد محمدرضا شجریان پیوست. دخترک امشب به احترام استاد، به احترام تمام غرور و عزت نفس و هنر این چهره‌ی درخشان سرزمینش ایستاد، اشک در چشمانش جمع شد و شوری در دل احساس کرد…
Advertisements
دخترک دلش می‌خواهد دانشگاه را رها کند. برود با دوستش استقلال را تجربه کند. کار کند با فراغ بال. بنویسد. عکاسی کند. سفر برود. خودش باشد. پرسه بزند بدون فکر کردن به درس و امتحان و شهریه و این حرف‌ها. اما حیف که دخترک تصمیم دارد این رشته‌ی جدید را تمام کند بس که از لقمه‌ی گیرکرده در گلو متنفر است!
دخترک نمی‌تواند نگوید که غبطه خورده و می‌خورد به او، به آنها. دخترک نمی‌تواند نگوید که افسوس خورده از نداشتن کسی چون او ولی با منشی متفاوت، برای پرسه زدن در کوچه پس کوچه‌های شهر. دخترک دلش عکاسی و پرسه می‌خواست به شدت. نشد. تجربه شد.
دخترک دلش یک تیم ورکینگ ناب می‌خواهد…
دخترک امیدوار است در سال جدید، کمتر احساس پیری کند…
گفت:« اگر من الان با این تجربه‌هایی که دارم، برگردم و هم سن شما بشم و به‌م بگن این قطار میره آمریکا و تو فقط می‌تونی پشتش را بگیری و تو باد و بارون بری. من این کار را می‌کنم. هر جای دیگه‌ی جهان هم که کار و زندگی کنی و موفق هم باشی، باز آمریکا یه چیز دیگه‌س اصلاً کلاً زندگی فرق می‌کنه اونجا…»
این حرفش، دخترک را تکان داد. مخصوصاً که او جزو موفق‌ترین آدم‌هایی بود که دخترک می‌شناخت و حالا این حسرت را می‌شد به وضوح در گفتارش دید. حسرت گذراندن جوانی در یک کشور آسیایی. برای دخترک عجیب بود که او  با این همه موفقیت کاری در آن کشور و بعد، بازگشتش به وطن و ادامه‌ی کار، باز ناراضی‌ست.

***

گفت:«نه! اصلاً استرالیا را دوست نداشتم. یکی از دوستای مدرسه‌م را هم اونجا دیدم. ازم همین سوال را پرسید گفتم فقط کافیه یه شهر استرالیا را ببینی، انگار همه‌ی استرالیا را دیدی. همه جاش مثه همه. خیلی هم خلوته. من تو هند بزرگ شده‌م اینجا را اصلاً نمی‌تونم تحمل کنم. هر چی هم پسرام گفتن بیا کارتو درست کنیم با ما اینجا زندگی کنی، گفتم من همون ایران را دوست دارم. اون جا هر شهرش با شهر دیگه فرق می‌کنه. از در خونه که میام بیرون با همسایه‌ها سلام علیک می‌کنم و… تازه این جا همه‌ش گوشت می‌خورن. اصلن هر وقت برمی‌گردم، تا یه مدت نمی‌تونم گوشت بخورم فقط سبزیجات و اینا می‌خورم!»
زن در هند به دنیا آمده. در شهرها و کشورهای مختلف زندگی کرده و حالا بعد از فوت همسرش در ایران زندگی می‌کند. اما پسرانش در استرالیا و کانادا هستند و او چند بار در این سال‌ها، رنج سفر 16ساعته تا استرالیا را به جان خریده… دخترک شنیدن تجارب سفرهای زن به کشورهای مختلف را دوست دارد.

***

گفت:«ببینین! می‌خوام به‌تون بگم کانادا اصلاً آش دهن سوزی نیست. اما اینم در کنارش بگم که آمریکا آش دهن سوزی هست! کانادا در کل، یک کشور بد آب و هواس که البته یک سری امکانات خوب هم در کنار معایب زیادش داره. مثلاً بیمه‌ی خوبی داره نسبت به آمریکا ولی اگه کارتون به اورژانس بکشه حداقل 4 ساعت باید معطل بشین چون پزشک کم دارن.  بعضی از ایالت‌هاش مثل کبک هم خیلی روی زبان فرانسه حساسند و یک سری قوانین عجیب دارند مثلاً نام مغازه‌ها را به فرانسه و انگلیسی می‌نویسن ولی اگر فونت انگلیسی بزرگتر باشه، جریمه می‌کنن یا اگر در سوپرمارکت‌ها اجناس را طوری قرار بدهند که لیبل انگلیسیش رو باشه، جریمه میشن. حتی بعضی مواقع جوابتو نمیدن اگه به انگلیسی حرف بزنی. اما آمریکا کلاً فرق داره. البته بیمه و ویزای اقامت  اونجا یه کم مشکله.»
دخترک این قسمت‌ فنجان بیستم کافه علم را با دقت و علاقه‌ی بیشتری گوش می‌داد.  مرد گفت::« آنقدر همه از من همین سوال «چرا برگشتی؟!» را می‌پرسن که تصمیم گرفتم یه ده پونزده صفحه دلایلم را بنویسم بذارم پشت در اتاقم»!

***

دخترک دوست دارد شنیدن تجارب دیگران را از سفر و زندگی در نقاط مختلف جهان. با علاقه و کنجکاوی گوش می‌دهد و باز به همان نتیجه‌ی اول می‌رسد! درس و زندگی در دانشگاه استنفورد:) دخترک دوست دارد در کشورهای مختلف زندگی کند، فرهنگ‌های مختلف را ببیند و بعد وقتی احساس کرد به یک زندگی آرام در وطن احتیاج دارد، برگردد و همین‌جا زندگی کند.

***

لحظه‌ی  تحویل سال است. دخترک دارد با سکه‌های در دستش بازی می‌کند، یک آن، چشمش می‌افتد به قرآن که باز است کنار سفره‌ی هفت سین. « و هاجروا» اولین عبارتی‌ست که دخترک می‌بیند و شوکه می‌شود!
همین چند دقیقه پیش، در آخرین روز سال 88 و درست موقعی که دخترک در ماشین نشسته بود، یک جعبه شیرینی و یک ماهی قرمز در دستش گرفته بود و پاهایش را طوری کنار کوزه‌های گل که چند لحظه پیشش خریده بودند، گذاشته بود که نیفتند، تلفنش زنگ زد و با اولین پیشنهاد کار برای سال 89 که یک پروژه‌ی کاری ده روزه‌ی فوق‌العاده جالب و وسوسه برانگیز بود، غافلگیر شد به شدت! حالا دخترک مانده و هزارتا فکر و نقشه برای دودر کردن دانشگاه در سال جدید!
سال من، خوب باش و مهربون با من، لطفاً!:)

دخترک مدتیست عجیب به رنگ‌های بنفش، ارغوانی، صورتی روشن و یاسی جذب می‌شود خود به خود!;)
دخترک معتقد است آدم باید با هر دوست خوبی یک آهنگ مشترک داشته باشد. آهنگ را که می‌شنود، دلش برای دوستش تنگ بشود و دلش که برای دوستش تنگ می‌شود، آهنگ را گوش بدهد:)

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب