You are currently browsing the category archive for the ‘روزنوشت‌های عمومی’ category.

ژانر آدم‌هایی که کلیپ تبلیغاتی «محصولات مجید» را ساخته‌اند. ژانر آدم‌هایی که پیام بازرگانی «محصولات مجید» را پسندیده‌اند. ژانر آدم‌هایی که اجازه‌ی پخش کلیپ تبلیغاتی «محصولات مجید» را داده‌اند.

پ.ن) چند روز پیش که این پیام بازرگانی را دیدم، آنقدر بهت‌زده و متعجب و منزجر شده‌بودم که تصمیم گرفتم درباره‌اش بنویسم. اما یادم رفت و الان که این پست «برساحل سلامت» عزیز را خواندم، گفتم بیایم بنویسمش. هر چند که این روزها دیگر تعجب کردن از و تاسف‌خوردن به خاطر رخدادها، از مد افتاده…

Advertisements
دخترک داشت دیوانه می‌شد. دخترک خسته شده بود. مخلوطی از استرس، روزمرگی، خستگی و کسالت داشت دخترک را از پا درمی‌آورد. برای همین بود که تمام تلاشش را کرد تا برود و رفت. نفس کشید. تجربه کرد. تنها ماند. خودش بود. خودش را پیدا کرد و برگشت. وقتی برگشت، باران می‌آمد و دخترک حس خوبی داشت. تازه شده بود. داشته‌هایش را می‌دید. چشمانش طور دیگری می‌دیدند و ذهنش آسوده شده بود. لبخند زد و آرام درب خانه را باز کرد…
زن از وقتی زن و مرد جوان را دیده بود که همدیگر را «هانی» صدا می‌زنند، شماره‌ی شوهرش را به نام «هانی» در موبایلش ذخیره کرده بود. حیف که شوهر اصلاً در این مودها نبود و او را همیشه، «حاجی» صدا می‌زد!
لطفاً فقط وقتی از نظر روحی در حالت نرمال یا خوشحال هستید، ببینیدش. اما اگر تو مود دپرشن هستید و برای عوض شدن حال و هوایتان می‌خواهید صرفاً سینمایی بروید، بی‌خیال این یکی شوید یا حداقل با چند دوست خوبِ باحالِ خوش صحبت بروید. بعد از سینما هم یک ساعت پیاده روی کنید. البته سعی کنید مسیری را انتخاب کنید که دورترین فاصله را تا زاینده‌رود داشته باشد (چرا که وضعیت اسفناک این جاده(!) به حادتر شدن دپرشن‌تان کمک شایان توجهی خواهد کرد.) پیاده‌روی کنید. بگویید و بخندید و از آرزوها و هدف‌ها و خاطرات دوست‌داشتنی مشترکتان تعریف کنید. بعد هم بروید پیتزا بخورید با کوکای یخ و سیب‌زمینی سرخ کرده با سس گوجه‌ی تند! اما حواستان باشد که خیلی دیر نشود که مجبور شوید مدتها در صف تاکسی بایستید و بعد هم چند آدم پررو حق تقدمتان را نادیده بگیرند و مجبور شوید کمی جر و بحث کنید و … باورم نمی‌شد «برای الی» این قدر تلخ باشد. طبق عادت، قبل از دیدن فیلم، هیچ نقدی درباره‌اش نخواندم فقط می‌دانستم که جوایز زیادی برده و یک پایان غافلگیرکننده دارد. از تلخی و موضوعش چیزی نمی‌دانستم و کاملاً جا خوردم. ترجیح می‌دادم حال و هوای شروع فیلم در سرتاسر آن حفظ می‌شد و با یک پایان فیلم‌فارسی گونه تمام. تا ما این همه بهت‌زده و دپرس از سینما بیرون نیاییم!… 
آدم های زیادی را میشناسم!… این را با خودم مرور میکنم…بعضی‌ها را میبینم. بعضی‌ها را می‌شنوم، بعضی‌ها را می‌خوانم و با بعضی‌ها زندگی می‌کنم… دنیای عجیبی‌ست… همه آنها را که می‌خوانم و دوست دارم، آرزو می‌کنم یک روز از نزدیک ببینمشان یا حداقل صدایشان را بشنوم. آنها را که می‌بینم، می‌شنوم یا باهاشان زندگی می‌کنم را دوست دارم وبلاگی داشته باشند تا بتوانم بخوانمشان و… آدمها موجودات به شدت پیچیده‌ای هستند!… این را با خودم مرور می‌کنم… هر چه قدر ابزارهای بیشتری داشته‌باشند، وجوه بیشتری هم خواهند داشت… اصلا نمی‌توانی ادعا کنی کسی را کاملا می‌شناسی مگر اینکه دیده، خوانده، شنیده باشی‌‌اش و البته مدتها هم با او زندگی کرده باشی!… و چه موهبتی هستند ابزارهای دنیای جدید برای درک آدم‌ها، مخصوصاً آنها که می‌توانند آدم‌های تاثیرگذار زندگیت شوند… 
 
روز- داخلی- مطب متخصص پوست و مو
دختر سه روز قبل با خانم منشی تماس گرفته و خانم منشی گفته که صبح پنجشنبه، 9 یا 9:30 بیا. دختر 9:40 دقیقه میرسد. دو نفر قبل از او آمده اند. خانم دکتر متخصص پوست و مو که مدتی نبوده و گفته اند، خارج رفته و بعد الان مدتی است آمده ولی مردم هنوز نمی‌دانند و خیلی خیلی کمتر از قبل مراجعه دارد، هنوز نیامده. منشی می گوید:»خانم دکتر کلینیکن وقتی کارشون تموم شد، می‌آن.» خانم دکتر ساعت 10 می‌رسد. منشی‌ها می‌روند در اتاقش. صدای حرف زدنهایشان می‌آید. برای خانم دکتر شماره کسی را می‌گیرند و ده دقیقه بعد خانم دکتر به اولین نفر اجازه ورود می‌دهد.
دختر دارد کتاب می‌خواند. در کمتر از 15 دقیقه دو نفر ویزیت شده اند. خانم منشی که از کنارش رد میشود، می‌گوید: «نوبت شماس. مریض که اومد بیرون، حواستون باشه سریع برین تو!»
دختر کتاب را میبندد و آماده میشود.
در نیمه باز است، دختر در می‌زند، می رود داخل…
دختر در مورد پوست و موی اش با خانم دکتر صحبت می‌کند. سعی می‌کند سریع صحبت کند.
دختر می‌گوید: حس می کنم پوستم به اندازه سنم شاداب نیست و…
خانم دکتر یک مرطوب کننده/جوان‌کننده، می‌نویسد با یک کرم دور چشم و یک نوع مرطوب کننده لب .
دختر می‌گوید: و موهایم…
خانم دکتر یک محلول تقویت موی ساختنی می‌نویسد  با یک شامپو.
برگه اول پرشده، خانم دکتر ورق می‌زند و نحوه استفاده محلول را پشت برگه می نویسد و می‌گوید: «خب وقتی دو مورد را می‌گین همین میشه دیگه. جا نمیشه بنویسم» و زنگ را می‌زند.
مریض بعدی با خانم منشی وارد می‌شوند.
دختر می‌گوید: «دفعه قبل گفته بودین لیزر بزنم برای جوشهام»
خانم دکتر می‌گوید: «ای وای! برگه‌ها را یادم رفته بیارم.» بعد برای دختر نوبت لیزر می‌نویسد.
دختر می‌گوید: نه! لیزر نمی‌خوام …
خانم دکتر نگاه بی‌اعتنای همراه با کمی عصبانیت می‌اندازد به دختر و مریض بعدی روی صندلی می‌نشیند…
در اتاق انتظار فقط یک زن با دختر یک ساله‌اش نشسته است…
دختر بهت زده بیرون می‌رود و هیچ کدام از «داروهایی» که خانم دکتر برایش نوشته را نمی‌خرد. تصمیم می‌گیرد برای شادابی پوست و تقویت مویش از ماسک خیار و چند داروی گیاهی استفاده کند، هر روز حداقل 8 تا لیوان آب بخورد، 6ساعت بخوابد و پول ویزیت‌های خانم دکتر را هم خرج روش آزمون و خطا برای انتخاب لوازم آرایشش کند!:(
پی‌نوشت: از آنجا که این پست خوانندگان زیادی داشته که البته بیشتر به هوای پیدا کردن دستورالعمل‌های آرایشی بهداشتی پوست یا متخصص پوست مناسب می‌آیند، بهتر دیدم چند لینک مرتبط برای این دسته از خوانندگان بگذارم که دست خالی برنگردند!




در مورد کرم دور چشم هم دوستان، اسکین کد (http://www.skincode.com/home.html) را پیشنهاد می‌کنند البته من هنوز استفاده نکرده‌ام.
برای پرپشت شدن مو و ابروها هم مدتی از «لوسیون تقویت مو گیاهی سینره» استفاده می‌کردم، حدود 4 سال پیش خوب بود ولی بعد الان که سه ماهی میشه دوباره دارم استفاده‌اش می‌کنم، فایده‌ای نداشته.
اعتماد یک خبر جالب زده به این مضمون که «شکلات درک ریاضی را آسان می‌کند»!

شکلات مي تواند براي امور چالش برانگيز ذهني
مفيد باشد.» در اين تحقيق از 30 داوطلب خواسته شد در گروه هايي سه تايي عددي از 800 تا 999 که توسط رايانه به صورت رندوم تعيين مي شود، به صورت معکوس شروع به شمارش کنند. نتايج نشان مي دهد داوطلبان بعد از نوشيدن
نوشيدني داغي که ترکيبي از شکلات و کاکائو بوده و فلاوانول ناميده مي شود، در اين عمليات خيلي سريع تر و روان تر بوده اند. همچنين آنها خيلي کمتر احساس خستگي يا عقب افتادگي کردند با وجود اينکه محققان بارها و بارها در طول يک ساعت از آنها خواستند اين عمليات را تکرار کنند. ميزان فلاوانول داده شده به داوطلبان 500 ميلي گرم بود اگرچه اين ميزان بيشتر از آن چيزي است که در رژيم غذايي به طور طبيعي موجود است. در هر نوار شکلات 100 ميلي گرم فلاوانول وجود دارد

حالا بر این اساس حساب کنید که یک دانشجوی محترم ریاضیات، در طول سالهای تحصیلش، چه مقدار کاکائو باید میل نماید؟! و البته حساب کنید که در شرایط امتحانات میان‌ترم و بدتر از آن، امتحانات پایان ترم، و باز هم بدتر از آن امتحان درس شیرینی مانند «جبر»، چند گونی کاکائو مورد نیاز می‌باشد؟!
اما اینها را هم نخواستید محاسبه کنید، اشکالی ندارد، فقط لطفاً منوی شکلاتی پیشنهادی‌تان را برای نویسنده‌ی نگون بخت این وبلاگ، که در حال سپری نمودن دوران امتحانات میان‌ترم است، ارسال دارید! منتظر لیست نام شکلاتهای پیشنهادی‌تان هستم! متشکرم بسیار
!!،

لازم نیست اتفاق عجیب و خارق‌العاده‌ای بیفتد، لازم نیست  همه چیز بر وفق مراد باشد، لازم نیست ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار باشند تا طعم شیرین خوشبختی را با تمام وجود حس کنی!
فقط یک اتفاق، یک اتفاق کوچک می‌تواند بهانه‌ای باشد برای لمس شادی، لمس خوشبختی… یک اتفاق، اتفاقی به کوچکی یک دوستی چند دقیقه‌ای با یک دختربچه‌ی شیرین در اتوبوس حتی!
دخترکی با موهای بلند دم‌موشی و بلوز صورتی و شلوار لی… درست صندلی جلوی من نشسته، بر می‌گردد و زیرچشمی نگاهم می‌کند. لبخند می‌زنم و چشمک… لبخند می‌زند و برمی‌گردد به طرف مادرش… چند دقیقه بعد دوبار برمی‌گردد. لبخند می‌زنم. خم می‌شوم به طرفش:«اسمت چیه؟!»
دخترک: آنیتا!
من:چه اسم قشنگی!
دخترک: اسم تو چیه؟!
من:نفیسه!
دخترک: فامیلی‌ت چیه؟!
من: فامیلیم رمزیه! حدس بزن. اگه گفتی…
دخترک: اسم مامانت چیه؟
.
.
.
نگاهم می‌کند. موقع پیاده شدن است. دست تکان می‌دهم. بعد از روی صندلی بلند می‌شوم. به کنار صندلی‌اش که می‌رسم، بلند می‌گوید:«خدافظ نفیسه!» و با لبخند دست تکان می‌دهد. می‌خندم، برایش بوس می‌فرستم و پیاده می‌شوم.
اصلاً مهم نیست که به کلاسم دیر رسیده‌ام. هیچ چیز دیگری هم مهم نیست برایم در این لحظه! حس می‌کنم خوشبختم. حس می‌کنم پر از انرژی‌ام. چه قدر آسمون امروز آبیه! مرسی آنیتای عزیزم:) 

وقتی مامان ناگهان با حال دگرگون می‌آید، دو دخترش را که مات و متحیر مانده‌‌اند، سه بار می‌بوسد و می‌گوید:«آخـــیش. خواب دیدم گم شده‌بودین! خیلی خواب وحشتناکی بود…» مطمئن می‌شوم که مادر بودن سهل و ممتع‌ترین، زیباترین، عجیب‌ترین، دوست‌داشتنی‌ترین و باشکوه‌ترین مسئولیت دنیاست!

کنکور ارشد دادن امسال برای من شبیه یک جوک همراه با تجربیات مختلف بود!
ت.یک: دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان، حوزه‌ی مزخرفی بود به شدت! ما در زیرزمین بودیم. سرما از یک طرف و نفهمی حداقل نیمی از مراقبین و مسئولین از طرف دیگر حسابی روی نرو بود! مراقبین محترم تمام طول جلسه به رژه در طول و عرض سالن و کشاندن میز چای از ابتدا تا وسط سالن و چای رساندن به مراقبین و گپ زدن با هم مشغول بودند. فکر کنم این نود دقیقه برای آنها خیلی زودتر گذشت تا برای ما!:( این اعلام وظایف مراقبین در طول امتحان هم همیشه برای من محل سوال بوده! نمی‌دانم چرا به جای اینکه هی وسط جلسه تمرکز آدم را از بین ببرند، یک چارت وظایف نمی‌دهند دست مراقبین و تمام! راستی نکته نمکین جلسه این سکانس بود: در بلندگو اعلام می‌شود:«اقای منتظر القائم با شما سخن می‌گویند.»… «با سلام به داوطلبین محترم… در ضمن خواهران محترم چون مراقبین شما مرد هستند لطفاً حجاب اسلامی را رعایت کنید. ان‌شال… از مواهب آن بهره‌مند شوید…» یعنی آدم دلش می‌خواهد یک «بدون شرح» زیرنویس برود زیر کلام گهربار این آقا! البته من به هیچکدام از این وضعیت‌های زیبا اعتراضی نکردم چون حواسم جای دیگری بود و نتیجه این کنکور هم برایم سرنوشت ساز نبود.
ت.دو: سوالات آمار و مدیریتش را اگر درسهای کارآفرینی و آمار یکی که تا حالا پاس کرده‌ام را دقیق‌تر خوانده بودم، بهتر جواب می‌دادم. اسان بود.
نتیجه اینکه تصمیم گرفتم توجه ویژه‌ای به درس آمار و احتمال دوی این ترم مبذول دارم!
ت.سه: مسیر پرترافیک، پیاده‌روی طولانی از در شمالی تا دانشکده ادبیات و وضعیت بد حوزه یک طرف و ورم کردن پلکهایم هم یک طرف! فکر کن! لنز گذاشته بودم و تا دم در حوزه عینک آفتابی زده بودم. وقتی عینک را برداشتم حس کردم پلک چپ ورم دارد! موبایل را تحویل دادم به ضمیمه دویست تومان حق نگهداری(که پدیده‌ی جالب و تازه‌ای بود!) از راه پله‌ها که بالا می‌رفتم از دختری پرسیدم پلکم چیزی شده؟! گفت: نه! نگران نباش. تو هم مثل من حساسیت داری. بزار فوت کنم… فایده نداشت. توصیه کرد بروم چشمم را با آب سرد بشویم. خلاصه با مصیبت صندلی را پیدا کرده‌ام و امتحان را در وضعیت مزخرفی که شرح آن رفت، دادم و تمام. وقتی رسیدم خونه، نیم، یک ساعتی خوابیدم بلکه ورم پلکها خوب شود که نشد و بدتر شد. مجبور شدیم برویم کلینیک تخصصی چشم پزشکی که نمی‌دانم چرا رفته‌اند آن سر دنیا ساخته‌اندش! دانشجویان محترم چشم پزشکی(از اینجا تابلو بود دانشجویند که همه‌شان مهر یک خانم دکتر غایب را می‌زدند پای نسخه‌ها!) هم بعد از عملیات محیرالعقول معاینه، متفق‌القول به این نتیجه رسیدند که اتفاق خاصی نیفتاده فقط شاید مربوط به مایع جدید لنز است(که البته دو هفته است دارم زش استفاده می‌کنم!) خلاصه اینکه آخر معلوم نشد چه اتفاقی افتاده بود و امروز هم پلکها به حالت قبلی بازگشته‌اند!
ت.چهار: جلسه که تمام شد دوست جون را که قرار است با هم سال دیگه یا سال بعدش، ارتباطات روزانه علامه طباطبایی یا اگه نشد، دانشگاه تهران قبول شویم، دیدم و تمام راه را درباره مسایل مختلف از روانپریشی اساتید  گرفته تا آمدن خاتمی و نامه میرحسین موسوی و حتی فاطمه رجبی در «خورشید در ثانیه‌های طلایی» گپ زدیم. گپ باحالی بود. همه مسایل مملکت حل شد!:دی

|+|به اشتراک گذاری: 1 مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: ا
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط:ا

feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب