You are currently browsing the category archive for the ‘زن‌نوشت‌ها’ category.

دخترک دلش می‌خواهد دانشگاه را رها کند. برود با دوستش استقلال را تجربه کند. کار کند با فراغ بال. بنویسد. عکاسی کند. سفر برود. خودش باشد. پرسه بزند بدون فکر کردن به درس و امتحان و شهریه و این حرف‌ها. اما حیف که دخترک تصمیم دارد این رشته‌ی جدید را تمام کند بس که از لقمه‌ی گیرکرده در گلو متنفر است!
گفت:« اگر من الان با این تجربه‌هایی که دارم، برگردم و هم سن شما بشم و به‌م بگن این قطار میره آمریکا و تو فقط می‌تونی پشتش را بگیری و تو باد و بارون بری. من این کار را می‌کنم. هر جای دیگه‌ی جهان هم که کار و زندگی کنی و موفق هم باشی، باز آمریکا یه چیز دیگه‌س اصلاً کلاً زندگی فرق می‌کنه اونجا…»
این حرفش، دخترک را تکان داد. مخصوصاً که او جزو موفق‌ترین آدم‌هایی بود که دخترک می‌شناخت و حالا این حسرت را می‌شد به وضوح در گفتارش دید. حسرت گذراندن جوانی در یک کشور آسیایی. برای دخترک عجیب بود که او  با این همه موفقیت کاری در آن کشور و بعد، بازگشتش به وطن و ادامه‌ی کار، باز ناراضی‌ست.

***

گفت:«نه! اصلاً استرالیا را دوست نداشتم. یکی از دوستای مدرسه‌م را هم اونجا دیدم. ازم همین سوال را پرسید گفتم فقط کافیه یه شهر استرالیا را ببینی، انگار همه‌ی استرالیا را دیدی. همه جاش مثه همه. خیلی هم خلوته. من تو هند بزرگ شده‌م اینجا را اصلاً نمی‌تونم تحمل کنم. هر چی هم پسرام گفتن بیا کارتو درست کنیم با ما اینجا زندگی کنی، گفتم من همون ایران را دوست دارم. اون جا هر شهرش با شهر دیگه فرق می‌کنه. از در خونه که میام بیرون با همسایه‌ها سلام علیک می‌کنم و… تازه این جا همه‌ش گوشت می‌خورن. اصلن هر وقت برمی‌گردم، تا یه مدت نمی‌تونم گوشت بخورم فقط سبزیجات و اینا می‌خورم!»
زن در هند به دنیا آمده. در شهرها و کشورهای مختلف زندگی کرده و حالا بعد از فوت همسرش در ایران زندگی می‌کند. اما پسرانش در استرالیا و کانادا هستند و او چند بار در این سال‌ها، رنج سفر 16ساعته تا استرالیا را به جان خریده… دخترک شنیدن تجارب سفرهای زن به کشورهای مختلف را دوست دارد.

***

گفت:«ببینین! می‌خوام به‌تون بگم کانادا اصلاً آش دهن سوزی نیست. اما اینم در کنارش بگم که آمریکا آش دهن سوزی هست! کانادا در کل، یک کشور بد آب و هواس که البته یک سری امکانات خوب هم در کنار معایب زیادش داره. مثلاً بیمه‌ی خوبی داره نسبت به آمریکا ولی اگه کارتون به اورژانس بکشه حداقل 4 ساعت باید معطل بشین چون پزشک کم دارن.  بعضی از ایالت‌هاش مثل کبک هم خیلی روی زبان فرانسه حساسند و یک سری قوانین عجیب دارند مثلاً نام مغازه‌ها را به فرانسه و انگلیسی می‌نویسن ولی اگر فونت انگلیسی بزرگتر باشه، جریمه می‌کنن یا اگر در سوپرمارکت‌ها اجناس را طوری قرار بدهند که لیبل انگلیسیش رو باشه، جریمه میشن. حتی بعضی مواقع جوابتو نمیدن اگه به انگلیسی حرف بزنی. اما آمریکا کلاً فرق داره. البته بیمه و ویزای اقامت  اونجا یه کم مشکله.»
دخترک این قسمت‌ فنجان بیستم کافه علم را با دقت و علاقه‌ی بیشتری گوش می‌داد.  مرد گفت::« آنقدر همه از من همین سوال «چرا برگشتی؟!» را می‌پرسن که تصمیم گرفتم یه ده پونزده صفحه دلایلم را بنویسم بذارم پشت در اتاقم»!

***

دخترک دوست دارد شنیدن تجارب دیگران را از سفر و زندگی در نقاط مختلف جهان. با علاقه و کنجکاوی گوش می‌دهد و باز به همان نتیجه‌ی اول می‌رسد! درس و زندگی در دانشگاه استنفورد:) دخترک دوست دارد در کشورهای مختلف زندگی کند، فرهنگ‌های مختلف را ببیند و بعد وقتی احساس کرد به یک زندگی آرام در وطن احتیاج دارد، برگردد و همین‌جا زندگی کند.

***

لحظه‌ی  تحویل سال است. دخترک دارد با سکه‌های در دستش بازی می‌کند، یک آن، چشمش می‌افتد به قرآن که باز است کنار سفره‌ی هفت سین. « و هاجروا» اولین عبارتی‌ست که دخترک می‌بیند و شوکه می‌شود!
دخترک مدتیست عجیب به رنگ‌های بنفش، ارغوانی، صورتی روشن و یاسی جذب می‌شود خود به خود!;)

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ماماان! بابا تولدش، مرداده. مرداد! بابا شیره. منم ماهی‌ام. ماهی…
دخترک سرش را از روی مجله برگرداند سمت صدای کودکانه‌ی شیرینی که خیلی معصومانه این جملات را بلند، ادا کرده بود…  مادر، پسرک موخرمایی‌اش را بغل کرد و آمد دو صندلی آن طرف‌تر نشست… دخترک لبخند زد و دوباره مشغول خواندن مجله شدن؛ ایراندخت، صفحه‌ی خبرنگار.سردبیر…
دخترک داشت دیوانه می‌شد. دخترک خسته شده بود. مخلوطی از استرس، روزمرگی، خستگی و کسالت داشت دخترک را از پا درمی‌آورد. برای همین بود که تمام تلاشش را کرد تا برود و رفت. نفس کشید. تجربه کرد. تنها ماند. خودش بود. خودش را پیدا کرد و برگشت. وقتی برگشت، باران می‌آمد و دخترک حس خوبی داشت. تازه شده بود. داشته‌هایش را می‌دید. چشمانش طور دیگری می‌دیدند و ذهنش آسوده شده بود. لبخند زد و آرام درب خانه را باز کرد…

دخترک موجودی سه حساب بانکی‌اش را که چک کرد، دچار افسردگی شد. تصمیم گرفت کارهایی که الان می‌کند را رها کند. برود یک پارتی خوب جور کند بلکه بتواند یک شغل مسخره‌ی کسالت‌بار اما با حقوق ماهیانه‌ی حداقلی، داشته باشد… دخترک عاقل شده است انگار!…

دخترک داشت در ذهنش می‌نوشت. این کاری بود که همیشه وقتی مجبور بود تنها قدم بزند و ام‌پی‌4اش شارژ نداشت، انجام می‌داد. داشت فکر می‌کرد که دیگر هیچ احساس تعلقی نسبت به شهرش (کشورش؟!) ندارد. دیگر از قدم زدن در خیابان‌های شهر، از راه رفتن در چهارباغ لذت نمی‌برد. مدتها بود می‌خواست یک شلوار لی بخرد اما حوصله‌ی پاساژگردی هم نداشت. دلش با مردم شهرش نبود. وقتی در جاهای شلوغ راه می‌رفت، فقط پر از حس تنفر، ترحم و کسالت می‌شد. از آب و هوای شهرش هم بدش می‌آمد. دخترک مدتها بود دیگر پاییز و زمستان را دوست نداشت. اصلاً از فرهنگ و رفتارهای اجتماعی مردم شهرش هم خسته شده‌بود و این حس‌ها هیچ ربطی به اتفاقات سیاسی اجتماعی این اواخر و به خشکی زاینده رود و به متلک سخیف آن مردک که با صدای بلند و خالی از هر گونه شرم، در یکی از شلوغ‌ترین نقاط شهر نثار دختران عابر می‌کرد، نداشت. به هیچ وجه. اصلاً. مشکل از خود دخترک بود حتماً!
دخترک دوست نداشت عادی باشد. دخترک دوست نداشت یکی مثل همه، باشد. دخترک عاشق تفاوت بود دوست داشت زندگی‌اش متفاوت باشد. دوست داشت روزهایش با اتفاقات غیرمنتظره و جذاب همراه باشند. با تجربه‌های پیش بینی نشده و جدید. دوست داشت هر روز آدم‌های جدیدی ببیند. فضاهای متفاوت را تجربه کند. دوست داشت هر روز دخترک دیگری باشد. برای همین بود که وقتی چند روز ساده می‌گذشت بدون هیچ کدام از این تجربه‌های تازه، دخترک غمگین می‌شد و سرگردان. دلش می‌خواست فرار کند از فضاهای تکراری، از روزمرگی از خط مستقیم و کند زندگی…
feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب