همیشه آدم‌ها تو را طور دیگری می‌بینند. یا خیلی بیشتر، یا خیلی کمتر. اصلاً حد وسط ندارد و این همیشه دست و پای آدم را می‌بیندد.
روایت، نیمی از ماجراست…
یه کلاه و شال قرمز و کرم خیلی خفن خریدم.
تا می‌بینه میگه: دیوونه آخه اینو کجا می‌تونی بپوشی؟! اینم عین بقیه‌ی کلاه‌هات می‌مونه رو دستت…
می‌گم: اشکال نداره. خیلی خوشگله. دوسش دارم. اصن جنون کلاه گرفتم دوس دارم هی کلاه‌های خوشگل بخرم. دلم خواسته!
خداییشم خیلی خوشگله. کاش یه موقعیتی پیش بیاد زودتر بپوشمشون…
تمام امروزم را صرف کارش کرده‌ام، بخش قابل توجهی از دیروز و زمان‌های زیادی را هم از روزهای قبل.
مدام می‌گوید: کار کنده! جمله‌اش و پیام‌های فینگیلیش طولانی گاه و بیگاهش کفری‌ام می‌کند. اما کارش را دوست دارم و محترم بودنش را! کارش شیک است و خودش آدم محترمی که سر ماه حقوقم را هر چند کم، داخل پاکت می‌گذارد و با لبخند تحویل می‌دهد. برعکس خیلی‌ها که در این چند سال باهاشان کار کرده‌ام!
بلد نیستم «نه» بگویم یا همین خود «بلد نیستم» را! حرف‌هایش را قبول می‌کنم و اگر کاری می‌خواهد که تا قبل از این انجام نداده‌ام، مهلت می‌گیرم به این در و آن در می‌زنم و برایش انجام می‌دهم حرف‌ها و ایرادهایش اما، دیوانه‌ام می‌کند. برای منی که بلد نیستم «طبق دستورالعمل» کار کنم، فرمایشاتش اعصاب خورد کن است اما باز هم تاب می‌آورم…
فقط گاهی که عصبانی می‌شوم، گاهی که فشار کارها زیاد می‌شود، به خودم فحش می‌دهم و قول که کارها را کنار بگذارم. دانشجوی درس خوان دانشگاه بشوم. بروم برای آیلتز بخوانم و روزهای زوج بروم باشگاه، با دخترها درباره‌ی لوازم آرایش جدید، همسر، مد روز و […] صحبت کنم!
 

نشسته‌ام پشت میز کارم. از میان لاک‌های میز کناری، که به جز سه چهارتاشان، همه از توناریته‌ی صورتی هستند با شماره‌های مختلف، یکی را انتخاب می‌کنم. با آرامش ناخن‌های دستم را لاک می‌زنم. بعد دوباره دستم را دراز می‌کنم سمت میز کناری، جعبه‌ی جواهراتم را برمی‌دارم. دو تا انگشتر برای دست راست و دو تا برای دست چپ انتخاب می‌کنم. بعد نوبت گوشواره‌هاست. موهایم را شانه می‌زنم و با یکی از دوست داشتنی‌ترین کلیپس‌هایم جمع‌شان می‌کنم بالای سرم و یک دسته‌شان را می‌گذارم رها باشند روی شانه‌ی چپ. لپ‌تاپم را روشن می‌کنم، یکی از آلبوم‌های مورد علاقه‌ام را انتخاب می‌کنم. هدفون در گوش، به موسیقی ملایم دو زبانه‌ای گوش می‌دهم. به اینترنت متصل می‌شوم و روز کاری‌ام آغاز می‌شود.
برای نشستن در خانه و کار کردن در خانه، ساخته نشده‌ام ولی این مدل و این محیط را به کار کردن در محیط‌های دوست‌نداشتنی پراسترس و با آدم‌هایی که نمی‌فهمم‌شان، ترجیح می‌دهم.

زنگ زده‌ام به این شرکت ‌ای‌دی‌اس‌ال محترم.

در اوج عصبانیت می‌گم: چرا این قدر امشب اینترنت وضعیت اسفباری داره؟! آقاهه می‌گه: چی داره؟!

از اونور مامان خانوم از حرف من ریسه میره از خنده. من از این ور از حرف آقاهه!

به زحمت جلوی خنده‌مو می‌گیرم می‌گم: چه قدر وضع اینترنت امشب بده. هی دی‌سی می‌شه و…

می‌گه: مشکل از تهرانه.

می‌گم: برای چی؟ چشه؟

طوری می‌گه: من نمی‌دونم

که انگار مثلاً دیدگاه سیاسی‌شو پرسیده باشم!

فرقی نمی‌کنه! همیشه این جور وقت‌ها. تپش قلب پیدا می‌کنم و احساسی متشکل از اشتیاق و تردید. اصلاً نمی‌تونم ادعا کنم که حالا که دیگه چندین بار این موقعیت را تجربه کرده‌ام، حسش برام عادی شده. نشده. هر بار یه جور متفاوتیه از قبل. انگار که قراره این دیگه آخرین بار باشه!
باااید دلارو زد به دریا… نترس! شجاع باش…
اعتقاد دارم به این جواب‌های ناگهانی! داشتم این پست را می‌نوشتم. دکمه‌ی پست را زدم. نرفت. ارور داد. تلویزیون روشنه و صدای این آهنگ‌ها نمی‌ذاره تمرکز کنم اما خب حوصله‌ی خاموش کردنشو هم ندارم. در گیر و دار پست کردن این متنم که این آهنگ پخش می‌شه: باید دلارو زد به دریا…
جالبه! همیشه این موقع‌ها یه جور جواب‌های این مدلی پیدا می‌کنم. مثلاً سه‌شنبه شب می‌شینم نیت میکنم منتظر می‌مونم تا کاکاوند بیاد فال بگیره و عجیبه که همیشه جواب‌های جالبی اومده برای این جور وقت‌هایم و بعد از اتفاق افتادنشون این درست بودنشون را فهمیده‌ام. (حیف که دیگه سه‌شنبه شبهای رادیو پیام کاکاوند و حافظ خوانی و اینها نداره) کاش این بار هم…
دوتایی قدم می‌زدیم.  هر دو خسته بودیم.  گفتم بیا شیطونی کنیم. الان یه حسی دارم که دلم می‌خواد شیطونی کنم. مثلاً اینجا وایسیم ژست خل خلی بگیریم، عکس بگیریم. یا اگه یه پسر خوشگل اومد رد شد، بهش بگیم بیاد باهامون عکس بگیره مثلاً! فضا تازه بود. آدم‌ها تازه و ناآشنا؛ شبیه مجسمه‌های متحرک که از کنار ما رد می‌شوند اما ما را نمی‌بینند! نگاه کرد گفت: بی‌خیال! چیزی نگفتم. بستنی خریدیم و دنبال گیت گشتیم… 
دخترک خسته است از پراکندگی زندگی‌اش. از این همه دنیاهای متفاوت که دارد درونشان نفس می‌کشد، گاهی حتی به زور. دخترک از سایه بودن خسته است؛ از دویدن و تنهایی و مه‌ای که چشم‌اندازش را به جلوی پایش محدود کرده. دخترک پر از افکار متناقض است. پر از رویا و پر از خواستن. گیج و خواب زده می‌گذراند روزهایی را که روی دور تندند، خیلی تند…   
غمگینم. مرا به یک خوردنی خوشمزه میهمان کن!
feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب