You are currently browsing the tag archive for the ‘ایران’ tag.

دخترک امشب با بی‌بی‌سی فارسی زندگی کرد!
دخترک امشب حس‌های عجیبی را با «مستند خانواده در تبعید» تجربه کرد و ایده‌های تازه‌ای گرفت…
دخترک امشب به وجد آمد با مستند «شجریان، پژواک روزگار» و به خیل عظیم طرفداران سرسخت استاد محمدرضا شجریان پیوست. دخترک امشب به احترام استاد، به احترام تمام غرور و عزت نفس و هنر این چهره‌ی درخشان سرزمینش ایستاد، اشک در چشمانش جمع شد و شوری در دل احساس کرد…
استاد یک لحظه دست از نوشتن روی تابلو برمی‌دارد، برمی‌گردد سمت کلاس، سر و صداها کمی می‌خوابد، لبخند می‌زند و می‌گوید:« من غبطه می‌خورم به حال شماها. نمی‌دونم چرا این قدر خوشحالین! آینده‌ی شغلی خوبی دارین؟!»
کسی از آخر کلاس ادامه می‌دهد:« شب خوبی داشتیم؟!»
گفت:« اگر من الان با این تجربه‌هایی که دارم، برگردم و هم سن شما بشم و به‌م بگن این قطار میره آمریکا و تو فقط می‌تونی پشتش را بگیری و تو باد و بارون بری. من این کار را می‌کنم. هر جای دیگه‌ی جهان هم که کار و زندگی کنی و موفق هم باشی، باز آمریکا یه چیز دیگه‌س اصلاً کلاً زندگی فرق می‌کنه اونجا…»
این حرفش، دخترک را تکان داد. مخصوصاً که او جزو موفق‌ترین آدم‌هایی بود که دخترک می‌شناخت و حالا این حسرت را می‌شد به وضوح در گفتارش دید. حسرت گذراندن جوانی در یک کشور آسیایی. برای دخترک عجیب بود که او  با این همه موفقیت کاری در آن کشور و بعد، بازگشتش به وطن و ادامه‌ی کار، باز ناراضی‌ست.

***

گفت:«نه! اصلاً استرالیا را دوست نداشتم. یکی از دوستای مدرسه‌م را هم اونجا دیدم. ازم همین سوال را پرسید گفتم فقط کافیه یه شهر استرالیا را ببینی، انگار همه‌ی استرالیا را دیدی. همه جاش مثه همه. خیلی هم خلوته. من تو هند بزرگ شده‌م اینجا را اصلاً نمی‌تونم تحمل کنم. هر چی هم پسرام گفتن بیا کارتو درست کنیم با ما اینجا زندگی کنی، گفتم من همون ایران را دوست دارم. اون جا هر شهرش با شهر دیگه فرق می‌کنه. از در خونه که میام بیرون با همسایه‌ها سلام علیک می‌کنم و… تازه این جا همه‌ش گوشت می‌خورن. اصلن هر وقت برمی‌گردم، تا یه مدت نمی‌تونم گوشت بخورم فقط سبزیجات و اینا می‌خورم!»
زن در هند به دنیا آمده. در شهرها و کشورهای مختلف زندگی کرده و حالا بعد از فوت همسرش در ایران زندگی می‌کند. اما پسرانش در استرالیا و کانادا هستند و او چند بار در این سال‌ها، رنج سفر 16ساعته تا استرالیا را به جان خریده… دخترک شنیدن تجارب سفرهای زن به کشورهای مختلف را دوست دارد.

***

گفت:«ببینین! می‌خوام به‌تون بگم کانادا اصلاً آش دهن سوزی نیست. اما اینم در کنارش بگم که آمریکا آش دهن سوزی هست! کانادا در کل، یک کشور بد آب و هواس که البته یک سری امکانات خوب هم در کنار معایب زیادش داره. مثلاً بیمه‌ی خوبی داره نسبت به آمریکا ولی اگه کارتون به اورژانس بکشه حداقل 4 ساعت باید معطل بشین چون پزشک کم دارن.  بعضی از ایالت‌هاش مثل کبک هم خیلی روی زبان فرانسه حساسند و یک سری قوانین عجیب دارند مثلاً نام مغازه‌ها را به فرانسه و انگلیسی می‌نویسن ولی اگر فونت انگلیسی بزرگتر باشه، جریمه می‌کنن یا اگر در سوپرمارکت‌ها اجناس را طوری قرار بدهند که لیبل انگلیسیش رو باشه، جریمه میشن. حتی بعضی مواقع جوابتو نمیدن اگه به انگلیسی حرف بزنی. اما آمریکا کلاً فرق داره. البته بیمه و ویزای اقامت  اونجا یه کم مشکله.»
دخترک این قسمت‌ فنجان بیستم کافه علم را با دقت و علاقه‌ی بیشتری گوش می‌داد.  مرد گفت::« آنقدر همه از من همین سوال «چرا برگشتی؟!» را می‌پرسن که تصمیم گرفتم یه ده پونزده صفحه دلایلم را بنویسم بذارم پشت در اتاقم»!

***

دخترک دوست دارد شنیدن تجارب دیگران را از سفر و زندگی در نقاط مختلف جهان. با علاقه و کنجکاوی گوش می‌دهد و باز به همان نتیجه‌ی اول می‌رسد! درس و زندگی در دانشگاه استنفورد:) دخترک دوست دارد در کشورهای مختلف زندگی کند، فرهنگ‌های مختلف را ببیند و بعد وقتی احساس کرد به یک زندگی آرام در وطن احتیاج دارد، برگردد و همین‌جا زندگی کند.

***

لحظه‌ی  تحویل سال است. دخترک دارد با سکه‌های در دستش بازی می‌کند، یک آن، چشمش می‌افتد به قرآن که باز است کنار سفره‌ی هفت سین. « و هاجروا» اولین عبارتی‌ست که دخترک می‌بیند و شوکه می‌شود!
مرد می‌گوید: باید همه به نشانه‌ی اعتراض به موضع یک‌طرفانه و دروغ‌ پراکنی‌ها و توهین‌کردن‌های رسانه میلی، آنتن‌های تلویزیونمان را بگذاریم بیرون، توی کوچه!
زن می‌گوید: پس چه طوری جومونگ ببینیم؟!
ساعت مچی‌ام یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر می‌رسید به ما!… «راحت زندگی می‌کنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور را عمیقا درک کرده‌ام و دلم برایش تنگ شده؛ برای تمام فضاهایی که چند روز، شبیه یک خواب، تجربه‌شان کردم…
و حالا بر این اعتقادم پای می‌فشارم که محل زندگی، کار و تحصیل آدم باید جدا باشد. روابط خانوادگی، کاری و دوستانه‌ باید کمترین تداخل را داشته باشند. این طوری آدم می‌تواند خودش را بیشتر کشف کند. می‌تواند زندگی را در وجوه مختلف و متفاوتی تجربه کند. می‌تواند آدم‌های متفاوتی را بشناسد، در فضاهای مختلف به دنبال خودِ بهترش بگردد و مدام باورهایش را و روش زندگی کردنش را ادیت کند… می‌خواهم «زندگی» کنم. بدون دغدغه‌های مصنوعی!… «زندگی»ها!…

برای من که به احتمال حداقل 50 درصد تحصیلاتم را در یکی از رشته‌های علوم انسانی ادامه خواهم داد و یکی از رویاهایم  تحصیل در یکی از دانشگاه‌های آمریکا، البته نه دانشگاه کوچکی مانند رایس(!) است، شانزدهمین جلسه کافه علم، که پنجشنبه دهم بهمن ماه و با حضور دکتر نهال نفیسی برگزار شد، بسیار جالب و
ایده‌دهنده بود.
دکتر نهال نفیسی که نوه دکتر نفیسی، پزشک فقید معروف، است در جلسه‌ای خودمانی در یکی از کافی‌شاپ‌های اصفهان درباره مفهوم «مردم شناسی علم» با بچه‌های کافه علم، به صحبت نشست…

گزارش کامل فنجان شانزدهم را می‌توانید در سایت خبرآنلاین، روزنامه خبر(+)  یا وبلاگ کافه علم (+) بخوانید.
پ.ن: مقاله‌ی دکتر نفیسی در پرونده‌ی انسان‌شناسی علم در مجله‌ی قاف (+)
اینترنت هیچ گاه برای من مساوی یا همپای چت نبوده و این یکی از چیزهایی است که در مورد خودم، دوست دارم! اینترنت برای من یعنی شناخت آدم‌های جدید، فضاهای متفاوت، ارتباطهای جالب و در بک‌گراند همه‌ی اینها، پی بردن به ابعاد جدیدی از وجود خودم و همین‌هاست که این وسیله یا به عبارت درست‌تر، دنیای جدید، را به یکی از مقولات دوست‌داشتنی زندگی‌ام تبدیل کرده… اما از میان همه‌ی این شناخت‌ها، یک سری، برایم دوست‌داشتنی‌تر و جالب‌ترند؛ شناخت گروه‌هایی با فضاهای (کاملاً) متفاوت که به وسیله‌ی این دنیای مجازی، شناختمشان، شناختنم و ارتباط جالب‌تری با هم برقرار کردیم. از گروه روزنامه‌نگاران اکسیر(که حالا دوسالی هست عضوش هستم و متاسفانه چند ماهی‌ست نفس‌هایش به شماره افتاده) و انجمن حمایت از حیوانات اصفهان(که اینترنت رنگ دیگری به ارتباطمان داد.) گرفته تا انجمن کاریکاتور اصفهان(که اینترنت نوع رابطه‌ام را با گروه عوض کرد) و البته این آخری، کافه علم که یک گروه با فضایی کاملاً متفاوت از قبلی‌هاست و در اصل فضایی است که باورم نمی‌شد در اصفهان وجود داشته باشد!… چهاردهمین فنجان کافه علم، اولین جلسه‌ای بود که از طریق فیس‌بوک به آن دعوت شدم. جلسه‌ای با حضور دکتر رضا منصوری و با موضوع معماری علم.

1.«دکتر رضا منصوري عضو هيات علمي دانشگاه صنعتي شريف، استاد مدعو دانشگاه مک گيل کانادا و پژوهشگر مرکز تحقيقات فيزيک و رياضيات نظري «آی پی ام» است که حدود چهار سال نيز معاونت پژوهشي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري را به عهده داشته است.»

2.جلسه‌ی جالبی بود و شاید مرتبط‌ترین شرکت‌کننده هم خودم بودم! چون بقیه(تا آنجا که من دیدم!) دانشجویان و یا فارغ‌التحصیلان پزشکی بودند و من دانشجوی ریاضی. اتفاقاً یک سوال مهم مرتبط با رشته‌های علوم پایه هم می‌خواستم از دکتر بپرسم که دوستان مهلت ندادند البته!

3.کافه ماندگار(ووله قدیم!) از نظر بزرگی فضا، شاید یکی از معدود کافه‌های به دردبخور اصفهان برای چنین جلسه‌هایی باشد ولی حیف که طراحی نورش در حد کافه‌های کوچک و زوجی‌ای مثل 40پنجره است و کمتر حس فضای علمی به آدم دست می‌دهد:دی

4. راستش را بخواهید نه من حوصله (تقصیر سرماخوردگی‌ست البته!)‌ و ریسک‌پذیری(تقصیر تجربه‌های قبلی‌ست و داستان مار و ریسمان البته!)  نوشتن صحبتهای استاد را دارم و نه شما حوصله خواندن متون طولانی را دارید. پس فقط بخش‌هایی از صحبت‌های دکتر منصوری را اینجا ذکر می‌کنم و ارجاعتان می‌دهم به متن پی‌دی‌افی که در این پست وبلاگ کافه علم هست و تقریباً متن صحبت‌های دکتر هم بود.

4.الف) سیاست‌گذاری لغت جالبیه ولی در ایران فعلاً تعطیله. البته قبلاً وجود داشته ولی بعد تعطیل شد و حداقل چهار، پنج سال طول می‌کشه تا این چرخ زنگ زده دوباره راه بیفته.

4.ب) سیاستگذاری جزیی از معماری است. ولی چرا معماری را به کار برده‌ام؟معماری،اصطلاح مهندسی را تداعی می‌کنه و این جا هم ما می‌خواهیم چیزی را بسازیم که در اصل وجود نداره در حالی که سیاست‌گذاری یعنی علم وجود داره و بعد حالا هر کشوری سیاست‌گذاری خاصی می‌کنه.

4.پ) من به این نتیجه رسیده‌ام که ما در ایران علم نداریم. هنوز بعد 70 سال که دانشگاه داریم هنوز چیزی به نام علم نداریم. علم جدید خصلتهایی داره که علم قدیم نداره. مثلاً کشورها پروژه‌های چند میلیارد دلاری انجام می‌دهند.

4.ث) ما در ایران روی چیزهایی تاکید می‌کنیم که هیچ سنخیتی با علم نداره. مثلاً لغت «درس خواندن» را به کار می‌بریم. مثلاً صدمی نمره می‌دهیم و … و من حالا به این نتیجه رسیده‌ام که همه کسانی که در ایران می‌گویند: «علم»، وقتی به جایی میرسه که می‌خواهند تصمیم بگیرن و اجرا کنند، کوتاه می‌آیند و کاری می‌کنند که نشان میدهد که نمی‌دانند علم چیست! ما علم به معنی «ساینس» را هنوز نمی‌فهمیم. به قول مولوی بین زعفران و پیاز تشخیص نمی‌دهیم. در معماری علم دائم جای آدم‌ها فرق می‌کند. مثلاً من در یک برحه، معمارم، جایی مصالحم و…

4.ج) علم پدیده‌ی بسیار پیچیده‌ی اجتماعیه. این چیزها که در کتابها می‌نویسند نیست. اجازه بدید من به اینها بگویم «دانش». اینها فقط مجموعه‌ای از دانسته‌های بشرند که در اثر یک فعالیت اجتماعی که به‌ آن «ساینس» می‌گوییم، به وجود می‌آیند.

4.چ) اما حالا برای اینکه بتوانیم بگوییم جامعه ما یک «ساینتیفیک کامینیتی» دارد، علم را می‌فهمد و تولید می‌کند چه باید بکنیم؟ کارهای زیادی هست که باید انجام دهیم. از جمله: اتصال به علم دنیا (که مولفه‌های زیادی دارد. مثل شرکت کردن در کنفرانی‌ها، انتشار مقالات مشترک با خارجی‌ها و… )

4.ح) در این معماری اگر بخواهیم به جایی برسیم که بگوییم جامعه ما یک ساینتیفیک کامیونیتی داره که علم را می‌فهمه و داره تولیدش می‌کنه، باید چه کار کنیم؟ اتصال به علم دنیا (مولفه‌های زیادی داره مثل در کنفرانس‌ها شرکت کردن، مقالات مشترک با خارجی‌ها دادن و… وما در این زمینه‌ها خیلی عقبیم؛ مهمترین و شاید تنها مورد، شرکت در پروژه‌ی سرن بود. در حالی که همین الان بیش از 100 پروژه در دنیا وجود داره که حداقل 30 کشور دنیا در آنها مشارکت دارند و ما در هیچ کدامشان نیستیم)، سازوکار تصحیح سیاست در علم (بهترین سیاست علمی، سیاستی است که سازوکاری در خودش تعبیه کرده باشه که بتونه سال به سال، خودش را تصحیح کنه. مهم نیست که ما با چه سیاستی شروع می‌کنیم، مهم اینه که سازوکار تصحیحش را در خودش بیاوریم و این از پیچیدگی‌هاییه که من مطمئنم تا بیست سال دیگه هم یاد نمیگیریم چون به شدت کار پیچیده‌ای است. من از سال 69 تا سال 80 که شورای پژوهش علمی کشور فعال بود، عضو اونجا بودم و می‌دونم که چه قدر کار سختیه و خود سیاستگذاری علم هم خیلی سخته)، نمونه سازی (بریم به سوی جزیره‌های کیفیتی که در مجموعه‌ی این کارهای پرتلاطم علمی میتونه به وجود بیاد.مثل«آی پی ام». ما با وجود انبوه دانشگاه‌ها در کشور،هنوز نمی‌توانیم بگوییم یک دانشکده‌ی خوب که با عرف بین‌الملل متناسب باشه، داریم. وضعیت آموزشی ما اینقدر بده که فقط آدم می‌تونه گریه کنه. اگر بتونیم نمونه سازی کنیم، آنوقت می‌تونیم بگوییم این خوبه، اون بده. ما حالا در ایران این را نمی‌تونیم بگیم. می‌خواهیم بگوییم خوب، می‌گوییم هاروارد، ام آی تی… در دوره اقای خاتمی یک طرحی دادیم که یک دانشگاه نمونه در کشور درست کنیم و آقای خاتمی هم قبول کردن ولی بعد رفت توی کمیسیون و گیر کرد. به نظر من ما هیچ دانشگاهی در ایران نداریم. فقط آموزشگاه داریم)، تلاش در ایجاد اجتماع علمی(اجتماع علمی یک مفهوم بسیار پیچیده است که تعیین کننده است در علم جدید. اجازه بدید چند تا مثال بزنم. مثلاً من می‌خوام بگم من فیزیکدان خوبیم.چه جوری باید بگم؟ مثلاً باید چهره ماندگار بشم؟! نه! به رئیس صدا و سیما چه که من استاد خوبیم یا نه. کاری که ما تو ایران می‌کنیم اینه که بخش سیاسی کشور تعیین می‌کنه که کی خوبه.کی بد! و نمونه‌هاش فراوانه. حالا این مثالی که من همه جا مرتب گفتم این داستان چهره ماندگاره. یک کار بی‌قواره که متاسفانه خودمان هم به‌ش دامن می‌زنیم. یک بار به دانشجویانم گفتم. که اگر یک روز من چهره ماندگار بشم. از فرداش اصلاً روم نمیشه بیام به شما درس بدم. چون معلوم میشه که من فیزیکدان خوبی نیستم. ببینید! در غرب اجتماع علمی تعیین کننده است که کی خوبه کی بده در علم. اما اینجا بخش سیاسی (مثلاً صدا و سیما) این کار را می‌کنه و خوشش می‌یاد چون امتیاز سیاسی میگیره، ما هم خوشمان میاد چون سمند میدن، چک میدن توی تلویزیون به‌مان چهره ماندگار می‌گویند، خوشحال میشیم. هر دو راضی هستیم ولی سر جامعه داریم کلاه می‌گذاریم. چون اجتماع علمی وجود نداره. انجمن‌های علمی،فرهنگستان فعال نیست و جامعه علمی وجود نداره. و بعد انواع و اقسام تقلب‌های علمی که داریم…)، برنامه تحقیقاتی (ما در ایران هیچ کجا هنوز «برنامه تحقیقاتی» نداریم، هرچی داریم «پروژه تحقیقاتی»است در حالی که علم به معنای مدرنش بدون برنامه تحقیقاتی اصلاً پیش نمی‌ره)، سیاست‌های بومی(نه اینکه علم بومی باشه. باید سالها سیاست‌گذاری یاد بگیریم تا برسیم به سیاستگزاری بومی) مبارزه با جهل علمی( فقط مدرک تقلبی نیست. آموزش تقلبی هم هست)، پروژه‌های کلان علمی.

5) من بر خلاف حرفی که خیلی از مدیران کشور می‌زنند که این حرفها را نزنید تا مردم ناامید نشن، معتقدم باید این حرفها گفته بشه چون بالاخره یه روز می‌فهمند و اون موقع ناامید می‌شن و اون زمان دیگه دیره. بهتره این حرفها را همه بشنوند و راهکار پیدا کنند و من مطمئنم تاثیر این حرفها به نفع کشوره. من خودم با رغبت به ایران برگشتم و اگه دوباره به دنیا بیایم بازهم همین کارها را انجام می‌دهم. من اصلاً ناراضی نیستم. من بسیار خوش‌بینم ولی سعی می‌کنم واقع بین باشم. ما می‌خواهیم خوش بینی کاذب را به جامعه القا کنیم. این خیلی خطرناکه چون جامعه تا یک مدتی اینها را می‌پذیره و بعد دیگه هیچ چیزی را نمی‌پذیره.
پ.ن 1) می‌دانم که این متن یک ویرایش پایانی احتیاج داره ولی فعلاً غفرصت نیست.ایشالا در اولین فرصت
پ.ن 2)  از نوشتن کلمات با فرمت انگلیسی در متن خودداری کرده‌ام چون متن را به هم ریخته کرده بود و هنوز نمی‌دانم در پنل وردپرس چه طوری می‌توانم این ریزه‌کاری‌ها را رعایت کنم. شاید تنها راه اینه که زودتر دست به دامان ویندوز لایو رایتر شوم.:دی

|+|به اشتراک گذاری: مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها:-
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط: صفحه دکتر رضا منصوری در ویکی‌پدیا(+)

feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب