You are currently browsing the tag archive for the ‘رشته’ tag.

ساعت مچی‌ام یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر می‌رسید به ما!… «راحت زندگی می‌کنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور را عمیقا درک کرده‌ام و دلم برایش تنگ شده؛ برای تمام فضاهایی که چند روز، شبیه یک خواب، تجربه‌شان کردم…
و حالا بر این اعتقادم پای می‌فشارم که محل زندگی، کار و تحصیل آدم باید جدا باشد. روابط خانوادگی، کاری و دوستانه‌ باید کمترین تداخل را داشته باشند. این طوری آدم می‌تواند خودش را بیشتر کشف کند. می‌تواند زندگی را در وجوه مختلف و متفاوتی تجربه کند. می‌تواند آدم‌های متفاوتی را بشناسد، در فضاهای مختلف به دنبال خودِ بهترش بگردد و مدام باورهایش را و روش زندگی کردنش را ادیت کند… می‌خواهم «زندگی» کنم. بدون دغدغه‌های مصنوعی!… «زندگی»ها!…

Advertisements
دفترچه کتابهایم را از گوشه‌ی میز برمی‌دارم، ورق می‌زنم… زیر ستون کتابهای درخواستی، پر از اسم است. دلم لک زده برای یکی از آن روزها که از صبح تا شب روی تخت دراز بکشم و کتاب بخوانم. بعد هر نیم/یک ساعت یکبار کتاب به دست، بلند شوم بروم میوه‌ای، شیرینی، شکلاتی بیاورم و همانطور که کلمات از جلوی چشمانم عبور می‌کنند، مثلاً پرتقال شیرین آبدار بخورم و هی خودم را جای قهرمان داستان یا حتی یکی از آن شخصیت‌های غریب و کوچک که فقط از یک گوشه‌ی داستان عبور می‌کنند، تصور کنم.
بعد نگاه می‌کنم به ساعت و کتاب جلد آبی آنالیز حقیقی که گوشه‌ی میز جا خوش کرده‌اند و من اصلاً حوصله‌ی اینکه لایش را باز کنم هم ندارم! درس قشنگیست البته و این را وقتی بیشتر درک می‌کنی که دکتر زعفرانی درسش بدهد. کلاسهایش را دوست دارم. تکیه کلام‌های بانمکش را هم. ولی این نظام آموزشی کشنده‌ی خلاقیت و پژوهش و ذوق و احساس، این نظام بی‌خاصیت عریض و طویل، همه چیز را نابود کرده. شور را، انگیزه و علاقه و امید را. فقط اجبار است و تکلیف و جزوه و حفظیات(بله! درست شنیدید! حفظیات در رشته ریاضی!!) و امتحان. و خب خواندن این همه قضیه و اثبات و لم و تمرین که هیچ نمی‌دانی کجای عالم را می‌توانی مثلاً با آن قضیه‌ی آسکولی آرزلا یا آن افاضات آقایان بولتسانو و وایرشتراس و برنشتین، نجات دهی، اگر پس‌زمینه‌اش عشق و علاقه‌ی «وافر» به ساحت ریاضیات نباشد، کار سخت و مرد افکنی است!…
ریاضی درس قشنگی‌ست البته. آدم را قوی می‌کند. مثل بعضی از این رشته‌ها، آدم را لوس و نازنازی بار نمی‌آورد! ذهن را منطقی می‌کند و این برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی به شدت مهم است. به همه‌ی این جملات ایمان دارم ولی به نظرم باید یک فکر اساسی برای بچه‌های رشته‌های علوم پایه کرد. وضعیت آموزش و مخصوصاً پژوهش در رشته‌های علوم پایه به شدت بحرانی است. دانشجویان تاپ، صرفاً دانش‌آموزان ماهری هستند و بقیه در حال دست و پنجه نرم کردن با درس‌ها برای پاس کردنشان و این یک فاجعه‌ی هولناک است. چه باید کرد؟ چه می‌توان کرد؟

|+|به اشتراک گذاری: 1 مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: ا
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط: ا

feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب