You are currently browsing the tag archive for the ‘سفر’ tag.

دخترک دیشب هم خوابش نبرد. شده عین پیرزن‌ها و پیرمردها که حس می‌کنند وقت زیادی ندارند، خوابشان نمی‌برد. تا می‌آید بخوابد هزارتا فکر و نقشه می‌ریزد توی سرش و چشم‌هایش خستگی را یادشان می‌رود.
دخترک نشست به درست کردن سایتی که تازگی‌ها مدیریتش را برعهده‌اش گذاشته‌اند. وسط این کار، رفت سراغ نوشتن مطلب ستون هفتگی‌اش که فردا تا ظهر باید تحویل می‌داد. بعد همین‌طور اتفاقی رسید به این مطلب درباره‌ی شهر آکسفورد. سحر شده بود دیگر. تند تند، یک نفس خواندش. غذایش را خورد. اذان گفتند. چند ساعت خوابید.
بلند شد آمد مطلبش را نوشت، فرستاد. بعد با ذوق و شوق رفت سفرنامه‌ی لندن را خواند. بعد رسید به این گنجینه‌ی دوست‌داشتنی. عشق کرد با خواندن تجربه‌هایی که تجربه‌کردنشان  به رویا می‌مانند برایش. می‌رسد روزی؟!
پ.ن) فکر کنم حدود 5 ساعت و نیم شد که از صفحه‌ی اول رسیدم صفحه‌ی آخر همین الان.
Advertisements
زندگی من تفاوت‌های زیادی با زندگی همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم، دارد. زندگی همه ‌ی ما با هم فرق دارد ولی گاهی با آدم‌هایی برخورد می‌کنی که ورژن زندگی‌شان با ورژن زندگی تو فرق دارد. اصلاً اساساً زندگی دیگری داشته و دارند. من عاشق شناختن و دیدن این آدم‌هایم. آدم‌هایی که زندگی‌شان گاهی حتی در تصورات من هم نمی‌گنجد. آدم‌هایی که وقتی می‌شنوم‌شان و می‌بینم‌شان انگار سفری داشته‌ام به دنیاهای موازی با دنیای خودم، متقاطع یا  متنافر حتی!
دارم فکر می‌کنم اگر همین الان، به یک باره عاقل (دیوانه؟!) شوم و دیگر حرف و عقیده‌ی هیچ بنی‌بشری برایم مهم نباشد، چه می‌کنم؟! خیال ِ خوشی است… یک جور آزادی بی قید و شرط!… من و لپ‌تاپ و دوربین و ویس‌ریکوردر و اینترنت و سفر! این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی می‌خواهم. مسخره است!…
بعد فکر می‌کنم اگر اوضاع کمی بهتر باشد… درس خواندن در یک فضای دیگر. بدون دغدغه‌های مصنوعی… زندگی روزانه‌ام با دوچرخه سواری صبحگاهی در جاده خوشگل و سرسبزی که منتهی می‌شود به دانشگاه شروع می‌شود. تا عصر، با رشته‌ای که عاشقانه دوست دارم، زندگی می‌کنم و عصرها تا شب روی پروژه‌های کاری که خلاصه می‌شوند به نوشتن و عکاسی کار می‌کنم. این تمام چیزی است که من ِ دیوانه از این زندگی لعنتی می‌خواهم! مسخره است … 
ساعت مچی‌ام یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دهد. دلم نیامده که برگردانمش به ساعت خودم. سه ساعت و نیم جلوتر است؛ آنجا خورشید زودتر می‌رسید به ما!… «راحت زندگی می‌کنند.» این را از مدتها قبل درباره مردمش شنیده بودم ولی حالا پس از آن زندگی کوتاه چند روزه، این باور را عمیقا درک کرده‌ام و دلم برایش تنگ شده؛ برای تمام فضاهایی که چند روز، شبیه یک خواب، تجربه‌شان کردم…
و حالا بر این اعتقادم پای می‌فشارم که محل زندگی، کار و تحصیل آدم باید جدا باشد. روابط خانوادگی، کاری و دوستانه‌ باید کمترین تداخل را داشته باشند. این طوری آدم می‌تواند خودش را بیشتر کشف کند. می‌تواند زندگی را در وجوه مختلف و متفاوتی تجربه کند. می‌تواند آدم‌های متفاوتی را بشناسد، در فضاهای مختلف به دنبال خودِ بهترش بگردد و مدام باورهایش را و روش زندگی کردنش را ادیت کند… می‌خواهم «زندگی» کنم. بدون دغدغه‌های مصنوعی!… «زندگی»ها!…

یک عالمه حرف دارم برای گفتن. می‌خواستم تجارب اولین سفر مستقل واقعی‌ام را بنویسم و چند پست دیگر اما وقت نیست اصلاً. این یک هفته‌ی آخر هم سفرم و اگر خدا بخواهد و بنده‌هایش هم، سال تحویل در حرم امام رضا هستیم… این سفر را تصمیم دارم لایو روایت کنم. از طریق موبایلم و  ورژن ایرانی توییتر یعنی وی‌ویو! این سفرنامه‌ی زنده را می‌توانید در اینجا بخوانید. 
feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب