You are currently browsing the tag archive for the ‘مادربزرگ’ tag.

این مادربزرگ را باید طلا گرفت. باید تلمذ کرد در حضورش!… ایستاده‌ام کنار دیوار و مادربزرگ را را نگاه می‌کنم که چه (در عین عصبانیت) آرام و با اعتماد به نفس دارد از حقش دفاع می‌کند و برای خاطی دلیل و برهان می‌آورد بدون اینکه صدایش بلرزد یا از کوره در برود… می‌بینم که خاطی به طرز اسفناکی شرمنده شده، از مواضعش کوتاه آمده، مدام عذرخواهی می‌کند و درصدد جبران خسارت برمی‌آید…
بعد به خودم نگاه می‌کنم که جوانم و مثلاً باید تند و تیز و گستاخ و به قول معروف «کله خر» باشم! از خودم خجالت می‌کشم که آرایشگر، علی‌رغم داشتن وقت قبلی، به بهانه‌ی تعداد زیاد مشتری‌ها، یک ساعت و نیم مرا معطل کرده، 40درصد بیشتر از قیمت معمولش پول گرفته، در برابر اعتراض کوچک و با خنده و شوخی من، با گستاخی و لحن حق به جانب بهانه تراشی کرده و من نه تنها هیچ بحث و اعتراض نکرده‌ام که با لبخند خداحافظی کرده‌ام و از آرایشگاه بیرون آمده‌ام. همین!
باید تمرین کنم. باید خیلی تمرین کنم تا یاد بگیرم که باید همیشه و در همه حال از حق‌ام دفاع کنم. باید یاد بگیرم بدون لرزش صدا، بدون غلتیدن به ورطه‌ی بی‌منطقی، بدون عصبانیت آشکار، حقم را از هر کس و در هر زمان، طلب کنم. کاش واقعاً یاد بگیرم که این مهارت به شدت در جامعه‌ی امروز لازم و ضروریست…

|+|به اشتراک گذاری: 1 مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها:-
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط:

Advertisements
تصمیم نداشتم امروز پست جدید بنویسم اما یک نوستالژی باعث شد هوس نوشتن یک پست جدید به سرم بزنه. در ضمن این پست تقدیم می‌شود به مرحوم مادربزرگ عزیزم که من «خانوم دکتر»ش بودم، نوه‌ی ارشد و دوست‌داشتنی‌اش…
عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم می‌آید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانه‌مان اجرا می‌شده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار می‌شه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسم‌ها را روی تکه‌های کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایه‌ها را بده. البته دعوای اصلی‌ من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را به‌ش می‌دادیم شکلات و آدامس به‌مان می‌داد! جالب این بود که من همیشه زودتر از برادرخان بیدار می‌شدم و اول از همه هم سینی زهرا خانم و بقیه‌ی همسایه‌ها که شیرینی و شکلات و گل می‌دادن را می‌رساندم[اسمایلی سیاستمداری!:دی] و وقتی برادرخان بیدار می‌شد دیگه با بابا و عمو و اینها می‌رفتند تا سهم فامیل را برسانند و بعد ناهار عید قربان که همه دور هم بودیم. از آن روزها حداقل 10 سال می‌گذرد. بعد از بیماری و فوت مادربزرگ، سنت قربانی کردن در خانه تبدیل شد به قربانی کردن در کشتارگاه و بعد گوشت‌ها را به خانه آوردن و تقسیم کردن… امروز صبح وقتی مامان مشغول تقسیم گوشت‌های قربانی بود، یک دفعه به طرز عجیبی روحم برگشت به آن 10،15 سال پیش. حس خوبی بود. برای همین دلم خواست یک پست به یاد این حس بنویسم. روحت شاد و آزاد باد مادربزرگ عزیز که خیلی زود رفتی، زودتر از آنکه بتوانی کمی راحت و آرام زندگی کنی حتی

|+|به اشتراک گذاری: 1 مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها:-
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط:-
feed2

اینجا برای مخاطب خاص می‌نویسم. برای خودم و کسی، کسانی... آن دو، سه جای دیگر هم طور دیگری می‌نویسم برای کسان دیگر و شما مختارید که مخاطب هر کدام که دوست دارید، باشید. برایم بنویسید چرا اینجا را می‌خوانید، اگر می‌خوانید!
گوگل‌ریدر اشتراکی-شر می‌کنیم به ن�و  ارزشمندی!

دلی‌شز - لینک‌های خوشمزه:

RSS .:.میکروبلاگ-توییتر.:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS .: اس‌ام‌اس بلاگ-ویویو:.

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
    :این وبلاگ تحت لیسانس "کریتیو کامنز" منتشر می‌شود اگر برای استفاده از مطالب، نویسنده را مطلع و "لینک، نام وبلاگ یا نام نویسنده" را درج فرمایید، استفاده کاملاً .بلامانع است

بالاترین امتیازها

برترین مطالب